خانه ای که تکه ای از آرزوهایش را گم کرد

۸ بازديد

 

دیشب، در طی گشت و گذارهایم در اینستاگرام عکس دختر جوانی را دیدم که مطابق عرف فوت شدن، نامش را با یک فونت طلایی رنگ نوشته بودند.عکسش را هم در یک قاب، که احتمالا با ابزار ماسک درست شده بوده، قرار داده بودند. در چهره دختر نمیتوانستی بیش از هفده یا هجده سال زندگی پیدا کنی.بعد از دیدن آن عکس اتفاقی در من افتاده که نمیدانم چیست؟
خود مرگ، خیلی وقت است که دیگر برایم شوکه کننده نیست، وقتی از هفده هجده سالگی پای کتاب های هدایت، کامو بنشینی، دیگر از مرگ نخواهی ترسید.اصلا مرگ ترسی ندارد، به قول اپیکور که میگوید
"آنجا که من هستم مرگ نیست، آنجا که مرگ هست، من نیستم."
ما که نه مرگ را میفهمیم، نه درد میکشیم. اما دیگران چه؟ مرگ بیشتر برای دیگران دردناک است تا برای خودمان و چه کشیده است مادری که هفت روز است که دخترش در خانه نیست.وقتی به دوستی که این عکس را منتشر کرده بود تسلیت کردم، گفت
"هنوز باورم نمیشه، عین خواب میمونه"
و او هنوز منتظر است از این کابوس بیدار شود. مثل وقت هایی که در خیالمان یکی از عزیزانمان را، مرده میپنداریم و شروع به فکر کردن به بعد از آن واقعا میکنیم.این که چطور زندگی نابود میشود. این که بعد از او، چه چیزهایی هست که ما را تسکین دهد. این که چطور میتوانیم از این اندک زندگی که با او داریم استفاده کنیم. این که دلمان میخواهد به او بگوییم که چقدر دوستش داریم، شاید حتی دلمان بخواهد باردیگر او را در آغوش بگیریم و گاها اگر چند وقتی باشد که با او حرف نمیزنیم، به خاطر هر چیزی دلمان میخواهد صدایش را بشنویم.ما میتوانیم از این خواب بیدار شویم.
سال پیش، در اتاق فرمان تئاتر دکارت که بودم، دختری که در اتاق فرمان بود، از روزی میگفت که خاله ای که بسیار دوستش داشته، ناگهان مرده...او میگفت که من کمی شبیه به خاله اش هستم. میگفت باید از این چهاردیواری که خودم برای خودم درست کردم بیرون بروم. میگفت این خیلی دردناک است که کسی نتوانسته در زندگی او را دوست داشته باشه، میگفت مدت کوتاهی به پسری ابراز علاقه کرده اما پسر به خاطر اینکه او پیش آن با هیچ پسری در ارتباط نبوده، طردش کرده، او میگفت که من نباید این طور باشم. آن وقت زندگی ام کمی تکان خورد، نه فقط برای این که با کسی وارد رابطه شوم، میخواستم دیگران زنده بودنم را حس کنند، یا زمانی که خواهر مدیس مرد، بیست و پنج سال داشت. دقیقا همین سنی که من حالا دارم، او هم رفت و هزار و یک علامت سوال در ذهن اطرافیانش جا گذاشت. اما و اگر هایی که هیچ رقمه نمیتوانی نتیجه شان را ببینی.
شاید فرق بین مرده و زنده همین است، امکان هایی که قابلیت تبدیل شدن به بخشی از زندگی را دارند. اگر دوست دارد نویسنده شود، یا میشود یا نمیشود. اگر دوست دارد پولدار شود، یا میشود یا نمیشود.یا هر چیز دیگری اما وقتی که مرده، نمیتواند پولدار شود، نمیتواند نویسنده شود، نمیتواند زنده شود...
او رفته،حتی دیگر نمیتواند برود، شاید پیش از این که برود خواسته کاری انجام دهد، مثلا تشنه اش بوده، یا دلش میخواسته به فلانی زنگ بزند، شاید دلش لک زده بود که به شیرینی هایی که در یخچال است، سری بزند و بی آنکه کسی بفهمد کمی از آن را بخورد.شاید دلش میخواسته با دوستانش به سفر رود، مادر شود، زندگی کند، نوه هایش را ببیند، با آنها بازی کند.پیر شود و بعد وقتی که همه کسانی که با آنها بزرگ شده است، فوت شدند، او هم فوت شود اما حالا حتی نمیتواند این کار را انجام دهد.او هیچ راهی برای ادامه زندگی ندارد.هیچ راهی برای مردن ندارد.هیچ راهی برای توقف ذهن نزدیکانش ندارد، آنها هرجا و هر لحظه به او فکر میکنند. حتی ناخودآگاه.آنها میخواهند همه امکانهایی که او نرفت را در ذهن خودشان داشته باشند. اگر هم خیلی مایل به انجام این کار نباشند،نهایتا چند وقتی اینکار را انجام میدهند و بعد...
دیگر متعلق به اینجا نیستی.
زندگی کردن با کسانی که نیست، با چیزهایی نیست، با پوچی سخت است.گمان نمیکنم هیچ گاه برای از دست دادن عزیزانم آماده شوم اما مگر راهی برای جلوگیری از آن هست؟ نمیدانم. شاید این که خودم زودتر از آنها این زندگی را ترک کنم اما من هنوز بی نهایت امکان دارم. باید این امکان ها به حداقلی برسند و الا بعد از من، ذهن آنها دائم درگیر این است که من میتوانستم چه شوم، میتوانستم چه نشوم. انگار چاره ای نیست، برای این که حال اطرافیانم بد نشود انگار باید زندگی کنم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بلاگ 9 ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.