پنجشنبه ۱۵ آبان ۰۴ | ۰۹:۲۷ ۱۱ بازديد

آیینه ای که به جای نشان دادن من، پشت سرم را نشانم میدهد.
پیش از آنکه آغاز کنم.
کلا وقتی بخوای مثل یه سری آدم به خصوص با یه سری برچسب به خصوص شروع کنی، مهم نیست چه کاری رو، درگیر چیزهایی بیشتر از چیزی هستی که شاید مردم عادی درگیرش باشند. اونا موقع شروع استرس این دارند که چطور قرار شروع بشه، چطور قراره پرزنت کنند، چطور قرار ادامه بدن و تو قراره به این فکر کنی چطور به خودم بفهمونم که من میتونم!
و من...
تقریبا او لحظه خودت رو پیدا نمیکنی، بیشتر آدمهایی هستی که چندسال پیش بودی، شاید حتی یکم بدتر از اون نسخه خودت، دائم درگیر این فکری که چرا اون وقت این طور نکردم! چرا اون طور نکردم، من بخوام یه کار دیگه شروع کنم؟ عمرا! من هنوز نتونستم پروپوزال بنویسم، من هنوز نتونستم چندتا کتابی که توی کتابخونه مونده رو بخونم، من هیچ وقت نتونستم اونطوری که خودم دلم میخواد دوست داشته بشم. اصلا چرا کسی نمیتونه من ببینه؟ چرا نمیتونم دوست داشته بشم؟ چرا نمیتونم اونطوری که عشقم میکشه زندگی کنم؟اصلا کسی نمیتونه من بفهمه...
و آیینه...
آیینه بنده خدا هم تقصیری نداره، اول بهش میگی باید من نشون بدی، بعد اون تو رو پیدا میکنه و تو بهش میگی
"این من نیستم!"
آیینه دستی به چشم های گشاد از حدقه بیرون زده اش میکشه و میگه
"داداش این خودتی!"
و تو میگی
"نه"
آیینه نگاهی به دور و اطرافت می اندازد و وقتی میبیند که کسی نیست میگوید
"آخه چرا؟ کس دیگه ای اینجا نیست!"
و تو میگی
"چون من هیچ وقت نمیتونم کاری رو شروع کنم."
آیینه یکم ناراحت میشه، تصمیم میگیره یکم تو رو عقب تر از الان ببینه، یکم گذشته تو رو نشون بده.تصمیم میگیره بره سراغ چند سال پیشت...میره و شروع به گشتن میکنه.اولین باری که تنهایی از خونه بیرون زدی، اولین باری که شب دیر برگشتی خونه، اولین باری که...اولین باری که اولین باری ک....
آیینه چه میبیند؟...
آیینه توی هر کدوم از این خاطرات خودش به تو میرسونه و میگه
"الان خودتی؟"
و تو حتی در آن خاطرات هم میگویی
"من؟ نه فکر نمیکنم.من هیچ وقت نمیتونم این کار انجام بدم، شک نکن الان به خاطر محیطه که دارم این کار انجام میدم. من هیچ اراده ای ندارم."
آیینه میگوید
"بعدا هم به همین فکر میکنی، بذار برم عقب تر شاید تونستم تو رو پیدا کنم"
بعد به راه می افتد، باز هم عقب تر میرود. اولین باری که موفق شدی را میبیند، همان موقعی که در کلاس ادبیات نمره اول کلاس شده ای و بیست گرفته ای. آیینه در قهوه ای ترک خورده کلاس که هر لحظه ممکن است بشکند را باز میکند و وارد کلاس میشود، کنار تو روی نیمکت مینشیند. معلم اسمت را میخواند و نمره ات را اعلام میکند
"علی: 20"
تو لبخند میزنی، آیینه میگوید
"این تویی؟"
تو در هم در دلت میگویی
"نه بابا، بیست گرفتن توی ادبیات که کار خاصی نیست، باید ریاضی و علومت بیست بشه."
آیینه میگوید
"ولی تو تنها کسی هستی که بیست گرفته!"
تو هم میگویی
"شک نکن معلم هم کمک کرده، آخه تو که بقیه نمره های من دیدی، هیچ وقت نمیتونم بیست بگیرم."
آیینه بازهم عقب تر میرود، اما هیچ چیزی پیدا نمیکند. تصمیم میگیرد که برگردد.
حتی آیینه...
آیینه پیش تو برمیگرده، دیگه حرفی نداره که بزنه. صرفا ایستاده و نگاه میکنه.تو هنوز معتقدی که نمیتونی هیچ کاری انجام بدی،اون هم تصمیم میگیره باز هم به گذشته نگاه کنه تا بالاخره یک جایی، یه نسخه از تو تصمیم بگیره که کاری انجام بده. کاری که بتونه اون گردن بگیره، بعد به خودش نگاه کنه و با قاطعیت بگه
"بله، من اینکار کردم."
اما هنوز خبری نیست.تو تلاش میکنی به خودت در آیینه نگاه کنی اما خودی نیست، هرچه میگردی در آیینه بیابان خشکی را میبینی که هیچ تنابنده ای در آن قدم از قدم برنمیدارد.دهانت را به گوش آیینه نزدیک میکنی و میگویی
"چی شده؟ به نظر گرفته میای!"
آیینه اشکی میریزد، نگاهی به تو می اندازد و میگوید
"باید قبل از این که محو بشی یه بار تصویرت رو به خودت نشون بدم"
تو میگویی
"محوبشم؟ داستان چیه؟"
آیینه گفت...
آیینه میگفت که در راه برگشت، انعکاس نوری توجهش رو جلب کرده، به سمت نور از جادی خارج شده. هر چه میرفته نور هم دور تر میشده تا جایی که انگار هیچ وقت قرار نیست به نوری که به سمتش تابیده میشه برسه اما ناگهان، نور جایی متوقف شده است و آیینه خودش را به نور رسانده.آیینه میگوید که تو را دیده، با تکه ای آیینه شکسته پراز زنگار که با موهای سفید به تخته سنگی تکیه داده و نفس نفس میزده. آیینه میگوید
"تو؟"
و تو که حالا بی اندازه پیرتر بوده ای گفتی
"خودمم، راستش...ببین حس میکنم....نمیدونم این لحظه های آخر زندگیمه.حس میکنم هیچ وقت نتونستم هیچ موقعی تو رو ببینم."
بعد هم بی آنکه منتظر جواب آیینه بماند برخواسته و رفته، آیینه ناراحت این ها را به تو میگوید و گوش میکنی و هر لحظه انتظار این را داری که محو شوی. به سمت آیینه میروی تا او را در آغوش بگیری.پایت به سنگی گیر میکند، میخواهی زمین نخوری، دستت را بالا میگیری و لبه آیینه را میچسبی آیینه زمین میخورد و هزار تکه میشود...
و نور...
نور به تکه های شکسته روی زمین میتابد اما یکی پس از دیگری از بین میروند و دیگر نور را بازتاب نمیدهند.تو خم میشوی تکه ای که هنوز سالم مانده را در دست میگیری و میگویی
"باید به نسخه هایی از خودم که دارن توی این مسیر حرکت میکنند اطلاع بدم."
و میروی و کنار تخت سنگ ها مینشینی، تا زمانی که کسی بیاید و تو حس کنی باید به او بگویی که باید به آیینه توجه کند.
و دیگران...
و دیگران برنامه میچینند و مشغول بررسی این هستند که چطور شروع کنند. خوب زندگی به یکسان بین همه تقسیم نشده...گذشته اش را ما انتخاب کردیم، اما شاید تنها انتخابمان بود.
یک دلنوشته از روی خستگی
فکر کنم همه زندگی حافظمونه...
آتش بینام
آیینه ای که به جای من، پشت سرم را نشان میداد.
موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟
آیا هنوز میتوان لذت برد؟