عشق

جایی برای شنیدن تصاویر

گاهی وقتا متن های قدیمی یه حال عجیبی دارن. اینجا هجده ساله بودم.توی هجده سالگی انگار همه چیز فرق میکرده...

۶ بازديد

خبر مرگ اورا دهانی بی اعتنا،با بی اعتنایی به من داد . عشق اول ایوان تورگنیف.

 

تمایل به زندگی و تقلا برای مردن چه از من ساخته ؟جز موجودی که گم شده در عشق اولش . جز داستان خیالی که نیست . جز داستانی غیر واقعی ، آن هم برای بازگشت به تمایل و تقلا .
اما چیست پادزهر عاشقی ، مگر مرگ !!!!!!!!!!!!!!!
ثانیه هایی آواره شده بر سرم وادارم میکند تا لا به لای عقربه هایش گیر کنم . نگاهم به آیینه است و گوشم به ساعت . میخواهم ثانیه به ثانیه پیر شدنم را نگاه کنم . نیمی از صورتم را رو به روی آیینه میگذارم . نیم دیگر را تصور میکنم .راستش را بخواهی نیمی را برای او میگذارم . اگر روزی لا به لای تمام زیبایی ها ناخودآگاه به ذهنش هجوم آوردم ،من آنجا هستم . نشسته رو به روی ساعت، از درون آیینه نگاهش میکنم . گمان میکنم چند صد سال است رو به روی آیینه ثانیه ها را کنار میزنم شاید کمی زندگی بیابم ،هر چه پیش میروم فقط یک لحظه را میابم ، مقنعه ای که تلاش میکند زیبایی هایش را نابود کند ،دندان هایی که خنده هایش را زیباتر میکند ، دستی که به سمت من دراز است ،بسیکوئیت تعارف میکند ، و من احمق آنچه او میخواهد را انجام نمیدهم . او میخواست من ظرافت تمام مهربانی هایش را بیایم ، لطف خود را نثار  من کند ، من را کوچک کند آنقدر کوچک که برای یافتنش در او گم شوم . من چه کردم ؟!
زجر کشیدن هایم  در این خاطرات خلاصه نمی‌شود .مشکل واقعی زمانی ایجاد میشود که مطمئن شوی راه رسیدن نداری، شروع به فکر کردن میکنی. درد من تمام آن ثانیه هایی است که مرا در آغوش کشید ، بوسید ، نگاهم کردم ، من لمسش میکردم ،او در من جان داشت . در من ادامه داشت . انکار که گوشه دفتر چه ذهنم عکسش را کشیده بودم ، روی تمام برگه ها ،حالا برگه ها را ورق  میخورند و او حرکت میکند .  انسان بر روی تخت که باشد ، بیش از همه حالات احساس تنهایی میکند . من هم از این قاعده مستثنا نیستم . همه اش به این فکر میکنم که دیدنش از زاویه ای که کل دنیا محو شود چه حسی دارد . آنقدر ذهنم را فریب دادم که شبی آرزویم را بر آورد . چشمم را که بستم ،انگار در دنیایی دیگر چشمم باز شد . چنان نزدیک به او بودم که دنیا را نمی‌دیدم . و او آنجا بود .
می‌دانستم باید چشمم را ببندم . دیگر او را نبینم . ابدا . اما نتوانستم . دلم میخواست در آن لحظه گرفتار شوم .این ثانیه را هم برای او خرج کنم. وقتی قرار است سال ها به او فکر کنی چه فرقی میکند هفته و روز و ساعت و ثانیه چه برنامه ای داری؟.  میخواستم عمرم را به نامش کنم که ساکنش شود او قبول نکرد ، و من به بهای بسیار اندکی  گذشته را خریدم که آینده را بفروشم .......چه معامله تلخی