روزمره نویسی

جایی برای شنیدن تصاویر

موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟

۱۰ بازديد




زندگی، مگه چیزی به غیر از رسیدن به یک سری تصویر هست که کسی به غیر از ما اونها رو نمیبینه؟ تصویر یه عالمه قاب عکس که ما توی هر کدوم از اون ها، با لباس های شیک ایستادیم، لبخند زدیم و یه جام، یه کیف پر پول، برگه های هوادارا که داریم امضا میکنیم، توپ طلا، یه همسفر همیشگی یا یه بچه باشه؟بعید میدونم که من تنها کسی باشم که شب تا صبح کابوس نرسیدن میبینم و صبح تا شب تلاش میکنم تا کابوس هام تبدیل به واقعیت نشه؟ منم که میخوام بعدا یه نگاه عاقل اندر سفیه به کسی که رو به روم نشسته بندازم و بگم

"دقیقا از همون لحظه شروع شد"

اون آدمی هم که رو به روم نشسته با نگاه خیلی جدی به لبخندم نگاه کنه سر تکون بده.

صبح که از خونه میایم بیرون، خودمون رو مسلح انگیزه میکنیم که از پس کنایه های کوچیک و بزرگ رئیس، از غرهایی که بقیه به جونمون میزنند، از سکوت معنی دار بچه هامون موقع دیدن چیزی که میخوان و ما نمیتونیم براشون بخریم بربیایم.فکر نمیکنم فقط من باشه، حالا به قطعیت میتونم بگم چهره های خیلی جدی که هر روز میبینم، دارن تلاش میکنند تا به جایی که میخوان برسند.هر روز جدی تر از دیروز.

 

مسیری که کوتاه نیست.

میدونیم که خیلی خیلی طولانیه، آخه وقتی ندونیم، به قول کسایی که بیشتر از ما توی اون مسیر موندن(حالا هر چی میخواد باشه) آتشی هستی ما رو سوزونده که زود خاموش میشه.کسایی که میمونند باید داستان شمع و پروانه رو زندگی کنند و هیچ وقت از رفتن به سمت شعله ها سیر نشند،خلاصه میجنگیم، از اول صبح تا ....

تا کی؟نمیدونیم، نه من نه شما، آخه تو این دوره زمونه، که همه چیز درحال پیشرفته، واقعا نمیشه به جایی رسید که بگی تموم شد. دیگه هیچی نیست که من بخوام بهش برسم و همین باعث میشه قدم ها مون رو طوری برداریم که انگار هیچ وقت قرار نیست خسته بشن. میرقصیم، تلاش میکنیم انگیزه به خودمون بدیم. دوست داریم که بریم. حتی اگر هیچ وقت به مقصد نرسیم. اما با هیچی هم که نمیشه. آخرش باید یه چیز کوچیکی برامون داشته باشه. چند قرون پول، یه شکلات کوچیک، یه لبخند یا حتی یه اسم.

"یه موفقیت کوچیک"

موفقیت ها، قطع به یقین غیرقابل شناخت ترین در تمام جهان هستند.چرا؟ آخرین باری که به موفقیت رسیدید کی بود؟ اون لحظه حس میکردید چه دستاوردی پیدا کردید؟ حس میکردید که توانایی به توانایی قبلیتون اضافه شده یا حس میکردید زورتون بیشتر شده، به خصوص برای ما مردا، همون وقت یه حس میگه بهتون

"غیر ممکنه، کاری که من نتونم؟"

یا حس کردید که یه لحظه باید بشینید و به موفقیتتون فکر کنید. این که بلند شید، دست هاتون رو مشت کنید و به سمت بالا پرتاب کنید و بگید

"من موفق شدم."

بعد هم تمام تماشاگران صحنه بزرگ زندگیتون ایستاده شما رو تشویق کنند که عجب انسانی! هموست که تمام آنچه درنوردیدنی نیست را درنوردیده!!!!!!

بعد میگید

"بقیه اش هم همینطوری میگذره!"

شاید حتی بخواید بلند شید و برید برای خودتون یه چای بریزید، شاید ناخنکی به بیسکوئیت های توی کابینت بزنید، یه آواز کوچیک هم زمزمه کنید و روی پنجه پا چرخی بزنید.

بعد هم چشماتون رو میبندید تا یکی از آجرهایی که وسط بیابون براتون خالی کردن را روی هم بگذارید و بعد از چند سال، دیوار بلند افتخاراتتون رو به دیگران نشون بدید.اون ها هم، بیان و به دیوار شما به چشم یه موزه زنده نگاه کنند. عجب وضعیتی...

مطمئنید که اون آجر ها به سمتتون پرتاب نشده؟ مطمئنید که یکی از اون آجرها، به سرتون برخورد نکرده؟ آره بابا معلومه اگه خورده بود که نمیتونستید حرف بزنید، به باقی بدنتون چی؟نه، معلومه که نه.

هیچ کدومش روی پاتون نیفتاده؟

نه؟ پس چرا واستادید؟کی گفته به آخر مسیر رسیدید؟ نمیخوام مثل معلم های انگیزشی حرف بزنم،قضیه اینه که یه جایی حس میکردی تو یعنی پیمودن این مسیر.تو یعنی کسی که دائم داره پیش میره اما حالا ایستادی..چرا؟یعنی الان دیگه اون فردی که میخوای هستی؟الان وجودت، درگیر اون داستانی که میخوای هست؟ این توانایی حل مساله ای که پیدا کردی باعث میشه به سمت و سوی حل مساله های جدیدی بری؟ نه؟ چرا داری دیواری میسازی که جلوی دیدتو بگیره؟ آره، دقیقا جلوی دیدته، بقیه که میان رد میشن...

نه دیگه این کار نکن، چرا داری به زور بقیه رو نگه میداری که دیوار تو رو ببینند؟بی خیال اون زن علاقه ای به دیدن تو نداره، باید راه بیفتی و باهاش به جلو بری، اون معتقد... چیکار کردی؟ رفت...

عه، نگاه کن...این همون آدمی بود که یه روزی مسخره اش میکردی..داره میره...تو هنوز ایستادی بغل این دیوار احمقانه ای که خودت ساختی و خودت حس میکنی که خیلی بزرگه...راه بیفت...

اما تو نمیشنوی.هیچ کس نمیشنوه، من همین امروز توی این موقعیت بودم، داشتم کر میشدم.راستش بخوای من همیشه همینطورم، نمیدونم شما هم بیشتر از خود تلاش کردن و در مسیر بودن به این علاقه دارید که بشینید و داستان در مسیر بودنتون رو برای بقیه بگید یا نه؟

داستان خیال..

بعد از اینکه به این که ایستادی آگاه شدی، قصد رفتن میکنی اما...پشت پلک هات یه عالمه تصویر هست که هنوز گوشه و کنار اون ها رو ندیدی. بزار یه چند دقیقه ای دیگه اینجا باشی، قول میدم دیر نمیشه. یادت که نرفته، تو به چه سرعتی کل این مسیر رو اومدی! کی میتونست مثل تو بیاد؟ کی میتونست مثل تو اینقدر توانایی داشته باشه که توی این مدت کم، این همه راه بره، کی میتونست دیوار به این بلندی بسازه، کی میتونی تو باشه؟ تو توی تمام دنیا یکی هستی...

و تو برای همیشه به این فکر میکنی که این نقاب، زیباترین است و بعد سلاح کارآمدت برای شکار آنچه زیباتر از اکنون توست رو برای همیشه زمین میذاری حتی خیلی از ماها همین جا متوقف میشیم.خیلی از ماها همین جا تموم میشیم.خیلی از ماها نابود میشیم.خیلی از ماها هم همه چیزهایی که میتونیم داشته باشیم رو رها میکنیم و میچسبیم به قاب عکس هایی که تنها دارایی ما هستند و در نهایت میگیم

"دیگه از ما گذشته."

خوب هر کی رفت خوبه که ما که نرفتیم بدیم؟

اصلا موفقیت چیه؟ کی میتونه بگه تو موفق هستی یا نه، البته که امروزه یه ملاک خیلی خیلی قدرتمند داریم به اسم پول ولی واقعا هیچ کسی نمیتونه بگه که تو موفقی یا نه.

ما مثل بندبازهایی هستیم که داریم روی یه بند خیلی باریک راه میریم، کل فضا رو مه گرفته و زیرپا هم خالی خالیه! اما نمیدونی تا کجا ولی میبینی که آدم هایی که می افتند صدای دادشون تا زمان خیلی خیلی زیادی شنیده میشه.خوب چیکار کنیم؟ برگردیم و به بقیه بگیم

"میدونی که من چکارهایی انجام داد؟ واسا برات بگم"

احتمالا دوتا دست بخوره به سینه ات و پرت بشی پایین، یا شاید از بغلت بگذرند، باید بری جلو به سمت ساختمونی که اون طرف قرار گرفته تا بعد از این که چند دقیقه نفس گرفتی، شروع به رفتن به سمت ساختمان بعدی کنیم. میدونم، شاید خسته کننده باشه اما مگه زندگی چیزی به غیر از اینه؟ این که بجنگی تا به چیزهایی که میخوای برسی؟

میدونم، یکم ناامید کننده است اما خیلی هیجان انگیزه...امتحان کن. اون قاب عکس لعنتی رو بذار زمین و راه بیفت، میدونم که مقصدی در کار نیست، البته شاید...خدا رو چه دیدی، شاید تو برسی.

پیرپسر اکتای براهنی

۹ بازديد


 

پیرپسر اکتای براهنی: خانه‌ای که باید کوبیده شود
تا وقتی غلام هست( کسی این خونه رو نمی‌کوبه و از نو نمی‌سازه.) این جمله، نه فقط خلاصه‌ی فیلم پیرپسر اکتای براهنی است، بلکه تز مرکزی آن است. غلام، پدر خانواده، نماد ساختاری‌ست که مانع تغییر می‌شود؛ سنت، خشونت، پدرسالاری و میل به حفظ وضع موجود. خانه، به‌مثابه ناخودآگاه جمعی، تا وقتی غلام زنده‌ست، نمی‌تواند تخریب شود. این خانه، حافظه‌ای‌ست که تحقیر را در خود ثبت کرده، و تنها با مرگ نمادین یا واقعی غلام است که امکان رهایی فراهم می‌شود.
 
غلام: حلقه‌به‌گوش سنت، محافظ نئشگی گذشته
غلام، با نامی که خودش نشانه است، برده‌ی گذشته است—برده‌ی قدرت، مواد و ساختاری که از تغییر می‌ترسد. او نه توان ساختن جهانی جدید را دارد، نه میل رها کردن جهان قدیم را. در لحظاتی که مواد مصرف می‌کند، جهانی را تجربه می‌کند که در بیداری از دسترسش خارج است. او درگیر نبود اراده است، اما این نبود اراده را به دیگران تحمیل می‌کند، به‌ویژه فرزندانش. نگاهش به رعنا، نگاه مالکانه است؛ میل به کنترل، نه ارتباط. او از لذت‌گرایی حرف می‌زند، اما این لذت حاصل پوچی است، نه آزادی.
در این ساختار، غلام نه یک پدر، بلکه یک ارباب است. او با مصرف مواد مخدر، نه فقط خود را از واقعیت جدا می‌کند، بلکه این جدایی را به یک مدل زیستن برای دیگران تبدیل می‌کند. او در یک حالت بی‌وزنی روانی به سر می‌برد که به او اجازه می‌دهد تا از زیر بار مسئولیت فرار کند، در حالی که همچنان تمام قدرت ساختاری را در دست دارد. این پارادوکس "اربابِ مصرف‌کننده" است؛ کسی که دیگر کنترلی بر خود ندارد اما همچنان بر دیگران مسلط است.
نقش او در خانه، صرفاً اقتصادی یا عاطفی نیست، بلکه هستی‌شناسانه است. او مرکز گرانش این خانواده است، نه به دلیل ثبات، بلکه به دلیل اینرسی (لختی) یک سیستم بسته. تا زمانی که این اینرسی وجود دارد، هیچ نیروی خارجی یا داخلی‌ای نمی‌تواند نظم خانه را به چالش بکشد. تحقیر، سوختی است که این سیستم را به حرکت درمی‌آورد؛ هر بار که غلام تحقیر می‌کند، پیوند خود را با قدرت تأیید می‌کند.
علی: مستندسازِ ناکام، جوینده‌ی واقعیت
 
علی، پسر بزرگ‌تر، نماد حقیقت‌طلبی است. او می‌خواست مستند بسازد، نه درام. مستند در برابر درام، نماد واقعیت است؛ علی در پی دیدن و نشان دادن واقعیت بود، نه بازسازی آن. اما خانواده، ساختار و پدر، مانعش شدند. غم علی، حاصل ناتوانی در مواجهه با واقعیت و شکست در ثبت آن است. او در برابر تحقیر، ابتدا مقاومت می‌کند، اما در نهایت، تحقیر را درونی می‌کند—همان‌طور که ساختار پدرسالارانه تحقیر را به ارث می‌دهد.
 
تجربه‌ی تحقیر در شرکت، در روابط، در نگاه دیگران. ناتوانی در مواجهه، خجالت، نجابت، سکوت. این‌ها فقط تحلیل نیستند، این‌ها خاطره‌اند. علیِ فیلم، نماینده‌ی همان خاطره‌هاست؛ کسی که از هر ده تحقیر، فقط با یکی روبه‌رو می‌شود. اما همان یکی، آغاز رستگاری است.
علی در موقعیت یک ناظر درونی قرار دارد. او شاهد است، دوربینش سعی دارد ثبت کند، اما دوربین او سلاحی کارآمد نیست. دوربین او در برابر خشونت پدر، صرفاً یک شیء بی‌خاصیت است. این تضاد میان "دیدن" (که تلاشی برای فهم و ثبت واقعیت است) و "عمل کردن" (که نیازمند شکستن ساختار است) موتور محرک رنج اوست. فیلم پیرپسر برای علی، نه تنها یک پروژه، بلکه یک پروسه‌ی درمانی است که در آن، او باید از مقام ناظر به مقام فاعل منتقل شود. این انتقال با پذیرش نهایی تحقیر و سپس، اقدام متفاوت در برابر آن، میسر می‌شود.
 
 
 
رضا: وارث رادیکال قدرت، بازتولید غلام
رضا، در ظاهر، نماینده‌ی نسل جدید است، اما در عمل بازتولید همان خشونت و میل به سلطه است. جمله‌ی «من از اینا می‌خوام» در مواجهه با رعنا، نشانه‌ی نگاه ابزاری و تملکی است. او مثل غلام، جهان را از منظر قدرت می‌بیند؛ حتی وقتی خانه را به مشتری نشان می‌دهد، دغدغه‌اش پول و سلطه است، نه رهایی. رضا گسست از گذشته را وانمود می‌کند، درحالی‌که در حال تکرار آن است—ولی با زبان نسل خودش.
رضا نماینده‌ی "انطباق موفق" با ساختار فاسد است. او سنت را به شکل مدرن تفسیر می‌کند: جایگزینی مصرف مواد با مصرف‌گرایی و مالکیت مادی. در دوران غلام، قدرت از طریق سستی و اعتیاد حفظ می‌شد؛ در دوران رضا، قدرت از طریق کارآمدی سرمایه‌داری و سودجویی حفظ می‌شود. او یاد گرفته است که چگونه با حفظ ظاهر مدرن، همان تحقیر سیستماتیک را به شکلی موثرتر اعمال کند. او یک "فاشیسم اقتصادی" را در مقیاس خانواده نمایندگی می‌کند.
 
 
 
رعنا: ابژه‌ی میل یا قربانیِ ساختار؟
رعنا نمی‌داند چه می‌خواهد، چون در ساختاری به دنیا آمده که میل زنانه را سرکوب می‌کند. او ابتدا مقاومت می‌کند، اما در برابر فشار و پول، تسلیم می‌شود—نه از ضعف، بلکه از نبود امکان انتخاب. طبقه‌ی بالای خانه، محل زندگی رعنا، نماد فاصله است؛ جدا اما درون ساختار. رعنا در تله‌ای گرفتار است که خروج از آن، نیازمند فروپاشی کل ساختار است، نه تصمیم شخصی.
برای علی، رعنا حکم مسیح دارد؛ کسی که با مرگش امکان رهایی را فراهم می‌کند. خاک شدنش در باغچه، کنار مادر رضا، نماد تزکیه است؛ مرگ به‌مثابه تولد. گرفتن دست غلام، لحظه‌ی قهرمانی علی است؛ جایی که قدرت از خشونت جدا می‌شود و به اراده بدل می‌گردد.
رعنا، کارکردی تراژیک در فیلم دارد. او نقطه تلاقی تمام فشارهای پدرسالارانه و جنسیتی است. او نه تنها ابژه‌ی میل مردان خانواده است، بلکه ابژه‌ای برای سنجش قدرت علی نیز هست. مرگ او، تلاشی برای تطهیر ساختار و شاید، راهی برای برهم زدن تعادل مرگبار آن است. خاک شدن او در باغچه، نماد آمیزش با زمینی است که خانه بر روی آن بنا شده—تخریب ناگزیر زیربنای نمادین خانه.
 
 
 
خانه، تحقیر، و نشانه‌ها
خانه، نماد حافظه، خشونت و تکرار است؛ تا وقتی غلام هست، این حافظه پاک نمی‌شود. خالکوبی حسن پورشیرازی، زخم بر بدن، به‌مثابه متن. بابک حمیدیان، منتقدی که از موضع قدرت سخن می‌گوید، نماینده‌ی همان ساختار فرهنگی است که نقد را با سلطه اشتباه می‌گیرد. تحقیر، تم مرکزی فیلم است؛ از پدر به پسر، از مرد به زن، از منتقد به هنرمند.
لازم نیست خیلی درباره تحقیر بدونیم، چون همه لمسش کردیم.تحقیر، تجربه‌ای جمعی است، نه فردی. «پیرپسر»، این تجربه را با بدن، سکوت و قاب‌های بسته تصویر می‌کند، نه با شعار.
 
تحلیل نشانه‌های بصری و ساختاری
این خانه، تجسم یک نظریه اجتماعی است. اگر جامعه را یک "سوپرایگو" (فراخود) در نظر بگیریم که با قوانین سختگیرانه پدرانه اداره می‌شود، خانه پیرپسر همان "سوپرایگوی معیوب" است که به جای هدایت به سوی تعالی، افراد را به سوی رکود و تکرار رنج سوق می‌دهد.
 
کاتارسیس و رستگاری
فیلم، با صحنه‌های چرک، مخاطب را به تهِ درد می‌برد تا رهایی واقعی ممکن شود. مرگ غلام، مرگ ساختار، مرگ تحقیر، و آغاز تولد قهرمان است. علی باستانی، نه فقط یک شخصیت، بلکه یک امکان است—امکان مواجهه و ساختن خانه‌ای نو. رستگاری علی، رستگاری ماست؛ قهرمانی‌اش نه در کشتن، بلکه در دیدن است. نه در سلطه، بلکه در آزادی.
رستگاری ما و علی زمانی اتفاق می افتد که خانواده از هم پاشیده است، سوگواری کوتاهی برای مرگ دردناک رضا، و بعد افتادن قهرمان، خونی که از تنش بیرون میرود و بعد خالی شدن این خانه از ساکنانی که امکان نوسازی رو تجدد را در آن نمیدیدند.شاید این نقطه جایی است که من مثل برخی نقاط اندک دیگر(از جمله حرف هایی که گاها بزرگتر از دهان کاراکترها، به خصوص غلام بود) از پیر پسر فاصله بگیرم.خانه برای نوسازی نیاز به خالی شدن از سکنه ندارد.همین که نویسنده جوانی میتواند پدیدار شدن این خانه و اتوریته و قدرتی که در دست غلام است را، با کلمه ها نشان دهد، خودش نوسازی است. خودش رستگاری است. و این رستگاری، یک رستگاری فردی نیست که در آن قهرمان به تنهایی پیروز شود. بلکه یک رستگاری مبتنی بر "پایان یک رابطه سمی" است. خانه هنوز پابرجاست، اما هسته‌ی مرکزی فاسد آن از بین رفته است.
 
خانه‌ای که شاید بتوان کوبیدش
پیرپسر، فیلمی است درباره‌ی خانه‌ای که باید کوبیده شود. خانه‌ای که حافظه‌ی تحقیر را در خود دارد. خانه‌ای که تا غلام هست، نمی‌شود از نو ساختش. اما با مرگ رعنا، با خاک شدنش، با ایستادن علی و گرفتن دست پدر، شاید بشود.
شاید بشود خانه‌ای ساخت که در آن تحقیر نباشد. خانه‌ای که در آن اراده باشد. خانه‌ای که در آن، زن، مرد، فرزند، همه بتوانند گامی برای پیشرفته تر شدندش بردارند.
نماهای پایانی، تصویری است از خانه، آغشته به خون و چرک و چند جسد که دیگر نمیبینیم.خانه هنوز هست، شاید نوبت ماست که غلام و خانواده اش را در یک قاب عکس زندانی کنیم و مشغول بازسازی خانه شویم.