
بعضی وقتها حس میکنم تمام مشکلات دنیا با برنامهریزی دقیق، جلوی پای من سبز میشن.
انگار دنیا فهمیده دارم به هدفهام فکر میکنم،
بعد که میفهمه زیادی جدی شدم،
میاد جلو، لبخند میزنه و میگه:
«کجا؟ وایسا ببینم، فکر کردی خیلی زرنگی؟»
آروم نزدیک میشه، دستشو میذاره روی شونههام،
و با صدایی که هم مهربونه هم تحقیرآمیز، میگه:
«نگران نباش، زرنگتر از تو هم هست.»
وقتی حس میکنم دارم چیزی یاد میگیرم،
نویسندگی، ساختن، زندگی کردن با تمام وجود...
یههو چندتا مشکل غیرقابل حل میذاره جلوم و میپرسه:
«خوب عزیزم، حالا چی؟»
نمیدونم چرا این کارو میکنه.
واسه چی اینجایی؟ چی میخوای؟
هنوز اونقدری که باید حال نکردی که بازم اومدی همینجا؟
چیه؟ چرا صفحه رو نگاه میکنی؟
از اینکه ببینی به استیصال رسیدم، لذت میبری، درسته؟
کیف میکنی من یا هر کس دیگهای رو توی این اوضاع ببینی؟
حرف بزن دیگه... چرا سکوت کردی؟
چی میخوای که حرفی نمیزنی؟
«چرا فکر میکنی مشکل از منه؟»
میبینی؟ میپرسه چرا.
خوب مگه معلوم نیست؟
مگه نمیبینی نمیذاری یه روز خوش از گلوم پایین بره؟
جدی جدی تصمیم گرفتی کل زندگی رو زهرمار کنی، درسته؟
«نه واقعاً، اصلاً چنین تصمیمی ندارم.»
چرا من اینطوری حس نمیکنم؟
چرا فکر میکنم تنها تصمیمی که داری همینه؟
«نمیدونم، شاید تو زیادی بدبینی!»
هه، میگه من زیادی بدبینم.
ببین... من خودم ختم روزگارم.
از تو بدتری ندیدم. نیست.
خستهام.
خستگی گاهی داره منو از پا درمیاره.
نمیگی این آدم دلداری میخواد؟
بیای و آرومش کنی...
اصلاً آروم نه، فقط یه چیزی بگی.
یه چیزی که بفهمم هنوز زندهام.
«داری درد میکشی، پس زندهای.»
بیخیال بابا، حوصلهی حرف فلسفی ندارم.
الان واقعاً خستهام.
آرزوهام یکییکی دارن دود میشن.
خوب چی میمونه از من، جز یه بیچارهی پر از آرزو؟
مگه چیز دیگهای هست؟
چرا بهجای این همه فشار، یه کار مثبت نمیکنی؟
ها؟ چرا یه لحظه اجازه نمیدی اوضاع رو درست کنم؟
چرا یه لحظه صبر نمیکنی؟
یه لحظه فقط...
بذار نفس بکشم.
بذار زندگی کنم، لعنتی...
بیا، طاقت حرف شنیدن هم نداری.
کجا داری میری؟
میموندی حالا...
گفتم که طاقت نداری...
رفتی...
برو به سلامت.
فکر کنم همه زندگی حافظمونه...
آتش بینام
آیینه ای که به جای من، پشت سرم را نشان میداد.
موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟
آیا هنوز میتوان لذت برد؟