
زندگی، مگه چیزی به غیر از رسیدن به یک سری تصویر هست که کسی به غیر از ما اونها رو نمیبینه؟ تصویر یه عالمه قاب عکس که ما توی هر کدوم از اون ها، با لباس های شیک ایستادیم، لبخند زدیم و یه جام، یه کیف پر پول، برگه های هوادارا که داریم امضا میکنیم، توپ طلا، یه همسفر همیشگی یا یه بچه باشه؟بعید میدونم که من تنها کسی باشم که شب تا صبح کابوس نرسیدن میبینم و صبح تا شب تلاش میکنم تا کابوس هام تبدیل به واقعیت نشه؟ منم که میخوام بعدا یه نگاه عاقل اندر سفیه به کسی که رو به روم نشسته بندازم و بگم
"دقیقا از همون لحظه شروع شد"
اون آدمی هم که رو به روم نشسته با نگاه خیلی جدی به لبخندم نگاه کنه سر تکون بده.
صبح که از خونه میایم بیرون، خودمون رو مسلح انگیزه میکنیم که از پس کنایه های کوچیک و بزرگ رئیس، از غرهایی که بقیه به جونمون میزنند، از سکوت معنی دار بچه هامون موقع دیدن چیزی که میخوان و ما نمیتونیم براشون بخریم بربیایم.فکر نمیکنم فقط من باشه، حالا به قطعیت میتونم بگم چهره های خیلی جدی که هر روز میبینم، دارن تلاش میکنند تا به جایی که میخوان برسند.هر روز جدی تر از دیروز.
مسیری که کوتاه نیست.
میدونیم که خیلی خیلی طولانیه، آخه وقتی ندونیم، به قول کسایی که بیشتر از ما توی اون مسیر موندن(حالا هر چی میخواد باشه) آتشی هستی ما رو سوزونده که زود خاموش میشه.کسایی که میمونند باید داستان شمع و پروانه رو زندگی کنند و هیچ وقت از رفتن به سمت شعله ها سیر نشند،خلاصه میجنگیم، از اول صبح تا ....
تا کی؟نمیدونیم، نه من نه شما، آخه تو این دوره زمونه، که همه چیز درحال پیشرفته، واقعا نمیشه به جایی رسید که بگی تموم شد. دیگه هیچی نیست که من بخوام بهش برسم و همین باعث میشه قدم ها مون رو طوری برداریم که انگار هیچ وقت قرار نیست خسته بشن. میرقصیم، تلاش میکنیم انگیزه به خودمون بدیم. دوست داریم که بریم. حتی اگر هیچ وقت به مقصد نرسیم. اما با هیچی هم که نمیشه. آخرش باید یه چیز کوچیکی برامون داشته باشه. چند قرون پول، یه شکلات کوچیک، یه لبخند یا حتی یه اسم.
"یه موفقیت کوچیک"
موفقیت ها، قطع به یقین غیرقابل شناخت ترین در تمام جهان هستند.چرا؟ آخرین باری که به موفقیت رسیدید کی بود؟ اون لحظه حس میکردید چه دستاوردی پیدا کردید؟ حس میکردید که توانایی به توانایی قبلیتون اضافه شده یا حس میکردید زورتون بیشتر شده، به خصوص برای ما مردا، همون وقت یه حس میگه بهتون
"غیر ممکنه، کاری که من نتونم؟"
یا حس کردید که یه لحظه باید بشینید و به موفقیتتون فکر کنید. این که بلند شید، دست هاتون رو مشت کنید و به سمت بالا پرتاب کنید و بگید
"من موفق شدم."
بعد هم تمام تماشاگران صحنه بزرگ زندگیتون ایستاده شما رو تشویق کنند که عجب انسانی! هموست که تمام آنچه درنوردیدنی نیست را درنوردیده!!!!!!
بعد میگید
"بقیه اش هم همینطوری میگذره!"
شاید حتی بخواید بلند شید و برید برای خودتون یه چای بریزید، شاید ناخنکی به بیسکوئیت های توی کابینت بزنید، یه آواز کوچیک هم زمزمه کنید و روی پنجه پا چرخی بزنید.
بعد هم چشماتون رو میبندید تا یکی از آجرهایی که وسط بیابون براتون خالی کردن را روی هم بگذارید و بعد از چند سال، دیوار بلند افتخاراتتون رو به دیگران نشون بدید.اون ها هم، بیان و به دیوار شما به چشم یه موزه زنده نگاه کنند. عجب وضعیتی...
مطمئنید که اون آجر ها به سمتتون پرتاب نشده؟ مطمئنید که یکی از اون آجرها، به سرتون برخورد نکرده؟ آره بابا معلومه اگه خورده بود که نمیتونستید حرف بزنید، به باقی بدنتون چی؟نه، معلومه که نه.
هیچ کدومش روی پاتون نیفتاده؟
نه؟ پس چرا واستادید؟کی گفته به آخر مسیر رسیدید؟ نمیخوام مثل معلم های انگیزشی حرف بزنم،قضیه اینه که یه جایی حس میکردی تو یعنی پیمودن این مسیر.تو یعنی کسی که دائم داره پیش میره اما حالا ایستادی..چرا؟یعنی الان دیگه اون فردی که میخوای هستی؟الان وجودت، درگیر اون داستانی که میخوای هست؟ این توانایی حل مساله ای که پیدا کردی باعث میشه به سمت و سوی حل مساله های جدیدی بری؟ نه؟ چرا داری دیواری میسازی که جلوی دیدتو بگیره؟ آره، دقیقا جلوی دیدته، بقیه که میان رد میشن...
نه دیگه این کار نکن، چرا داری به زور بقیه رو نگه میداری که دیوار تو رو ببینند؟بی خیال اون زن علاقه ای به دیدن تو نداره، باید راه بیفتی و باهاش به جلو بری، اون معتقد... چیکار کردی؟ رفت...
عه، نگاه کن...این همون آدمی بود که یه روزی مسخره اش میکردی..داره میره...تو هنوز ایستادی بغل این دیوار احمقانه ای که خودت ساختی و خودت حس میکنی که خیلی بزرگه...راه بیفت...
اما تو نمیشنوی.هیچ کس نمیشنوه، من همین امروز توی این موقعیت بودم، داشتم کر میشدم.راستش بخوای من همیشه همینطورم، نمیدونم شما هم بیشتر از خود تلاش کردن و در مسیر بودن به این علاقه دارید که بشینید و داستان در مسیر بودنتون رو برای بقیه بگید یا نه؟
داستان خیال..
بعد از اینکه به این که ایستادی آگاه شدی، قصد رفتن میکنی اما...پشت پلک هات یه عالمه تصویر هست که هنوز گوشه و کنار اون ها رو ندیدی. بزار یه چند دقیقه ای دیگه اینجا باشی، قول میدم دیر نمیشه. یادت که نرفته، تو به چه سرعتی کل این مسیر رو اومدی! کی میتونست مثل تو بیاد؟ کی میتونست مثل تو اینقدر توانایی داشته باشه که توی این مدت کم، این همه راه بره، کی میتونست دیوار به این بلندی بسازه، کی میتونی تو باشه؟ تو توی تمام دنیا یکی هستی...
و تو برای همیشه به این فکر میکنی که این نقاب، زیباترین است و بعد سلاح کارآمدت برای شکار آنچه زیباتر از اکنون توست رو برای همیشه زمین میذاری حتی خیلی از ماها همین جا متوقف میشیم.خیلی از ماها همین جا تموم میشیم.خیلی از ماها نابود میشیم.خیلی از ماها هم همه چیزهایی که میتونیم داشته باشیم رو رها میکنیم و میچسبیم به قاب عکس هایی که تنها دارایی ما هستند و در نهایت میگیم
"دیگه از ما گذشته."
خوب هر کی رفت خوبه که ما که نرفتیم بدیم؟
اصلا موفقیت چیه؟ کی میتونه بگه تو موفق هستی یا نه، البته که امروزه یه ملاک خیلی خیلی قدرتمند داریم به اسم پول ولی واقعا هیچ کسی نمیتونه بگه که تو موفقی یا نه.
ما مثل بندبازهایی هستیم که داریم روی یه بند خیلی باریک راه میریم، کل فضا رو مه گرفته و زیرپا هم خالی خالیه! اما نمیدونی تا کجا ولی میبینی که آدم هایی که می افتند صدای دادشون تا زمان خیلی خیلی زیادی شنیده میشه.خوب چیکار کنیم؟ برگردیم و به بقیه بگیم
"میدونی که من چکارهایی انجام داد؟ واسا برات بگم"
احتمالا دوتا دست بخوره به سینه ات و پرت بشی پایین، یا شاید از بغلت بگذرند، باید بری جلو به سمت ساختمونی که اون طرف قرار گرفته تا بعد از این که چند دقیقه نفس گرفتی، شروع به رفتن به سمت ساختمان بعدی کنیم. میدونم، شاید خسته کننده باشه اما مگه زندگی چیزی به غیر از اینه؟ این که بجنگی تا به چیزهایی که میخوای برسی؟
میدونم، یکم ناامید کننده است اما خیلی هیجان انگیزه...امتحان کن. اون قاب عکس لعنتی رو بذار زمین و راه بیفت، میدونم که مقصدی در کار نیست، البته شاید...خدا رو چه دیدی، شاید تو برسی.
هنوز میتوان لذت برد؟
همه ما، در هنگام رشد مواردی را پیدا میکنیم که با آنها، میزان دوپامین مغز به حد اعلام میرسه و بعد هم در تلاشی برای رسیدن به این میزان، مجددا به انجام مجدد اون کار میپردازیم. اما سوال اینجاست که ورای این تغیرات هنوز هم میتوان از چیزی لذت برد؟اون هم وقتی که هیچ نشانه رفتاری مبنی بر لذت بردن از رفتار مشاهده نمیشه.
کدوم نشانه؟ مگه غیر از اینه که زمانی که ما مشغول خوردن بستنی هستیم، با آرامش اجازه میدیم ذره ذره اجزاء سازنده بستنی توی بزاق دهان حل بشن و بعد خیلی خیلی آروم تمام وجودمون با عطروانیل پر بشه، شیرینی که روی زبون هست تمام دهان رو پرکنه و بعد لبخند رضایت بخشی که روی لب هامون میشینه. خوب، مگه این ها رفتار نشان دهنده لذت نیستند.
خوب، ما اصلا از کاری لذت میبریم؟
برای این که باید بگیم، ما توانایی این رو داریم که رفتار مشخصی برای اکثر کنش ها درنظر بگیریم، رفتار بدون زمان، یه شرطیه مهمله، فارق از این که این رفتار در کدام زمان و کدام مکان رخ میده، با هر بار رخ دادن ما بتونیم به این نتیجه برسیم که فرد در حال لذت بردن هست.این کار درست نیست، ما بازهم به سمت یه مجموعه رفتار علی رفتیم، مجموعه ای که خودش عامل اشتباه دیدن، اشتباه دسته بندی کردن و در نهایت اشتباه کنش کردن هست، یه ایده آل شاید کانتی، شایدم افلاطونی که ما رو تا یه جهان مجزا از این دنیا میبره.اما اگه این کار نکنیم، چه راهی برای فهمیدن این هست که داریم لذت میبریم؟
چه بخواهیم چه نخواهیم، همه چیز در بستر زمان رخ میدهد.
از اتفاق های عجیبی که برای همه انسان ها می افته، اینه که اونها محدود به تصاویر ذهنی هستند، که هر کدوم با زمان شکل و شمایل مناسب برای به یادآوردن رو تجربه میکنه. قطع به یقین به خاطرات خودتون که نگاه میکنید، چهره افرادی که حتی الان هم با اون ها در ارتباط هستید فرق میکنه. این راه مغز برای جلوگیری از اشتباه در درک زمان. همه چیز را برمبنای تصاویری که پیش از این در ذهن هست، دسته بندی میکنه.لذت چی؟ لذت هم زمان منده؟
اصلا لذت یه خاطره است؟ اگر بخوایم با دوپامین اندازه گیری کنیم، احتمالا بشه با یه این همانی ساده در نظر گرفت که لذت همان، تحریک دوپامین هست، اون وقت این کنش، یه کنش درونی توسط نورون های مغزی نسبت به یه محرک بیرونی هست. پس باید رفتارهایی رو هم داشته باشیم که پیش از این انجام شده اند تا به لذت برسند، چون اگر خاطره ای نبود، حرکتی نبود و اگر حرکتی نبود کنشی نبود و اگر کنشی نبود، اصلا رخدادی نبود که به واسطه آن میزان دوپامین افزایش پیدا کنه. پس قطعا خاطره ای هست، حتی اگر خیلی در دسترس نباشه؟
پس عنصر خاطره هست، عنصر زمان هم هست، یعنی همین الان هم که مثلا من در حال نوشتن هستم، اگر زمانی از نوشتن دوپامین در بدنم ترشح شده باشه، الان هم به یک میزان معینی در حال ترشح شدن هست. هر چقدر هم ادامه پیدا کنه، شاید میزان دوپامین ترشحی من هم ادامه پیدا کنه.
نتیجه گیریمو انجام دادم، البته خیلی زود. میزان دوپامین، احتمالا به این بستگی داره که چه مقدار زمانی جهت انجام یک کار صرف میشه. هر چقدر زمانی مصرفی بیشتر باشه، احتمالا حافظه عضلانی شما، بیشتر از قبل یادآوری میکنه و هر چقدر حافظه عضلانی شما یادآوری کنه، رفتار رو عینا تکرار میکنه و رفتار تکرار شده، شاید بتونه به ترشح دوپامین همون اندازه یا بیشتر منجر بشه که احتمالا هیچ وقت این اتفاق نمی افته. هیچ وقت بیشتر از میزانی که باراول دوپامین ترشح شده، ترشح نخواهد شد.
فقط زمان رو داریم!!
صبح بلند میشیم، سر میز صبحانه لقمه ها رو یکی پس از دیگری برمیداریم چون این لقمه، این غذا، این صبحانه اون چیزی نیست که توی ذهن ما بوده.توی راه، ناگذیر بدن داره به یاد میاره که قبلا موقع راه رفتن چه میزان دوپامینی ترشح کرده. وقتی سرکار میریم که اوضاع خیلی وخیمه تا زمانی که اس ام اس پول صداش در نیاد، خبری از دوپامین نیست. عصری احتمالا میریم دوستامون رو ببینیم، تا دراگ در کار نباشه که نمیتونیم از چیزی لذت ببریم، وقتی پیش پارتنرمون هستیم، اصلا نمیتونیم به رابطه فکر نکنیم، وقتی که میخوایم ناهار بخوریم، شام بخوریم اصلا نمیفهمیم چی میخوریم چه برسه به این که بخوایم فکر کنیم، حافظه عضلانی بگه باید چیکار کنیم.اون وقتی هم که بخوایم چیزی رو به دست بیاریم که اصلا تحمل این رو نداریم که با مشکل رو به رو بشیم، همه چیز باید مطابق با درخواست ما، خیلی خیلی سریع تبدیل به واقعیت بشه در غیر این صورت....
دو عنصر دخیل در لذت.
زمان، سختی رسیدن به اون مساله. در این باری حرفی نزدیم، خیلی راحت. نویسنده ها احتمالا بیشتر با این مساله رو به رو هستند، وقتی از اول داستانشون، به چیزی اشاره میکنند و کم کم پیش میبرند، مخاطب میدونی با چی طرفه، از خوندن اون لذت میبره و همیشه خدا اسم تو و کتابت/فیلم نامه ات/نمایش نامه ات رو یادت میمونه اما همین که یه مساله ای خیلی یه دفعه ای میپره وسط داستان، مثل دئوس اکس ماشینا، مخاطب به جای اینکه حواسش به کاری باشه که این عنصر اضافه شده انجام میده میپرسه
"این از کجا اومد؟"
مثل همین الان و واکنشی که به عنصر دوم از خودتون نشون دادید.اما موقعی که راسکولنیکف تبر برمیداره، هیچ کس نمیگه تبر از کجا اومد.تبر همین جا بود، حتی اگه خودش نه، میزانی تلاش که برای رسیدن به اون انجام میشد و جای خالیش حس میشد، دقیقا همین جا بود.
در آخر..
هنوز میشه لذت برد، اگه زمانی داشته باشیم. نمیشه خیلی از آدم ها رو سرزنش کرد، وقتی تایم ناهار خوردنت نهایتا چند دقیقه است، نمیتونی هم به فکر سیر شدن باشی هم به فکر لذت بردن. یا نمیشه وقتی امنیت روانی کافی نیست، با خیال راحت راه بری یا نمیشه وقتی از دوست داشتن و دوست داشته شدن کسی مطمئن نیستی، در آغوش اون به قله های لذت برسی.اما مگه کارما آدما انجام دادن کارهای سخت نیست.خوب اینم یکی از اون کارهای سخته، بهتره تلاش کنیم لذت ببریم.


اول صبح، وقتی میخواستم از خواب بیدار شم، انگار پتو نمیگذاشت، سفت منو به تشک میچسبوند و در گوشم آروم میگفت "تمام این سر و صداها، فقط یه تیکه ای از خواب توعه، همه چی آرومه...آروم باش و بخواب."
منم با وجود میلی که به بیدار شدن داشتم، بی توجه به سر و صداها، میخوابیدم.بعد دوباره کسی می اومد و من بیدار میکرد.منم یکم بیدار میموندم و بعد دوباره میخوابیدم.بار سوم دیگه خیلی جدی اومدن بیدارم کردن.وقتی از خواب بیدار شدم، یکم منگ بودم. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم. اصلا دلم نمیخواست قدم بردارم و به سمت روشویی دستشویی برم و سر و صورتم رو بشورم اما ناگذیر رفتم. نگاهم که به خودم افتاد، پلکام یکی یکی از دستوراتم سرپیچی میکردند و می افتادند و من باید با زور زدن و تلاش بسیار اون ها رو باز نگه میداشتم. قبل از رسیدن به میز صبحانه، قطره های آب کار خودشون کردن و من بیدار شدم و از همون لحظه ای که دیگه چشمام کاملا باز بود، صدای چندتا حرف به هم پیوسته توی سرم میپیچید.
"خواب نیست، خودش به خواب زده"
اتفاقی که برای من افتاده بود.خیلی عجیب تر از چیزیه که مردم میگن یا فکر میکنند هست. چون من واقعا درکی از جهان اطرافم نداشتم. اما ما فکر میکنیم کسی که خودش رو به خواب زده، کاملا هوشیاره و اتفاقی که داره براش میفته انتخاب خودشه. من انتخاب خودم نبود،من اصلا انتخابی نداشتم.کاملا خواب بودم، چشمام دست خودم نبودند، حتی الان که دارم بهش فکر میکنم هم دست خودم نیست.یه بی اراده گی فوق العاده لذت بخش بود. من در آرامش مطلق بودم، هیچ استرسی در کار نبود، هیچ چیز غیر آرومی اطرافم نبود. هیچ رفتار تحریک کننده ای نبود. فکری نبود، دروغی نبود، زندگی نصفه و نیمه ای نبود. من بودم و من و من و من و من هایی که حتی نمیتونند من رو از این وضعیت بیرون ببرند.
خوب توی این وضعیت واقعا دلم نمیخواست کسی من از خواب بیدار کنه.آخه من خواب نبودم، من داشتم یه زندگی خیلی خیلی خوب رو طی میکردم، با این که میدونستم ادامه دار نیست اما اونقدر خارق العاده بود که داشتم به حرفش گوش میکردم. اونقدر لذت بخش بود که واقعا خودم رو نمیشناختم، من کسی ام که اگه صدام بزنید، مطمئنا واکنش نشون میدم اما اون لحظه حتی نمیدوستم اسمی که صدا میزنند مال منه، فقط واکنش نشون میدادم به چیزی که نمیدونستم چیه.
زندگی آدما، پر از اتفاقای عجیب و غریبه، پر از اتفاقایی که باعث میشن وضع و اوضاع هر روز پیچیده تر بشه و اونا لا به لای یه سری اهرم فشاری که خودشون میسازن قرار میگیرند و روز به روز به چیزی که بهش میگن بدبختی نزدیک تر میشن. نه این که بدبختی فقط نداشتن پول باشه، نه...
بدبختی همون لحظه ای که حس میکنی داری به آرزوت میرسی اما یه قدم دیگه مونده، بدبختی همون وقتی که حس میکنی با پولی که سرماه به حسابت اومده یه جاودانگی عجیب در انتظارته، بدبختی عشقیِ که از جانب معشوقت یا همسرت میاد برای همیشه ادامه داره اما تمام میشه.ما آدما در بدبختی خودمون جاودانه میشیم.بین دو لحظه نشدن و بعد حس میکنیم که این شادی که بین این دو موقعیت به وجود اومده، جاودانمون میکنه.
گمان میکنم همه خودشون به خواب میزنند. از باهوش ترین آدم های اطرافت گرفته تا آدم هایی که شاید خیلی به هوش و توانایی ذهنی اونا اعتقادی نداشته باشیم. اصلا مگه میشه به یک گذاره باور داشته باشی و بعد خودت به خواب نزنی؟ روز همون بودن خورشید توی آسمون، شب همون نبودن خورشید، اما اگه یکی ازمون بپرسه خوب وقتی که نه خورشید هست نه خورشید نیست چی؟ احتمالا در پاسخ به همچین سوال هایی و در جهت بیدار نشدن از خواب آرومی که به واسطه مفاهیم داشتیم، عصر، گرگ و میش و غروب و طلوع رو ساختیم.
کلا از زمانی که زبان اومد و لنگر انداخت و خودش رو بار زندگی ما کرد، مجبور شدیم به یه خواب عمیقی فرو بریم، خوابی که نهایتش رو توی وجود هوش مصنوعی میبینیم. رویایی تمام نشدنی که تمام ایده آل هایی که ما توی ذهنمون برای سقراط در نظر داشتیم رو داره.همه چیزش...
اون میدونه، هیجانی نمیشه، میتونه منطقی باشه. انگار بعد از چند ده هزار سال بالاخره افلاطون به تمام خواسته هاش رسید و ما هم در کنارش داریم این پیروزی رو جشن میگیریم. کسی چه میدونه شاید یه روزی این فیلسوف شاه به جهان حکم رانی کنه، اما این که وضع خوب باشه یا بد رو نمیدونم.
خلاصه که زبان، یعنی خوابیدن.کلمه ها یعنی در خواب عمیق فرورفتن و داستان گفتن یعنی رویایی که به واسطه آدم های دائم در خواب و آرامش ساخته میشه. اما این خواب بر خلاف خواب فردی یه قابلیت بی نهایت عجیب داره. داستان ها قابلیت انتقال دارند. ما میتونیم در خواب به خواب فرو بریم، اونهم نه در خواب خودمون...در خواب دیگران.
شاید همین رویای دیگران رو دیدن بود که باعث شد خیلی از اشتباهات رو انجام بدیم. توی بورسی سرمایه گذاری کنیم که بی وقفه بریزه، به جای دنبال کردن علائق پا توی شرکتی گذاشتیم که صاحب اون جز به سوءاستفاده از کارمنداش فکر نمیکنه. یا خودمون رو فریب بدیم که بدی در جهان وجود نداره.
برای من، یعنی این آدم که خودم هم جزو اونا هستم، هنوز خوابه.کی بیدار میشه؟
نمیدونم،اما بعید میدونم که بخواد بیدار بشیم.با چیزی که من تجربه کردم، اگه یکی دم گوشش باشه و دائم بخواد بهش یادآوری کنه که همه چیزهایی که میشنوه، همه چیزهایی که میبنینه، همه و همه صرفا یه گوشه ای رویایی هستند که دارند جلوی چشمامش رژه میرند، بعید میدونم بتونه بیدار بشه.

خبر مرگ اورا دهانی بی اعتنا،با بی اعتنایی به من داد . عشق اول ایوان تورگنیف.
تمایل به زندگی و تقلا برای مردن چه از من ساخته ؟جز موجودی که گم شده در عشق اولش . جز داستان خیالی که نیست . جز داستانی غیر واقعی ، آن هم برای بازگشت به تمایل و تقلا .
اما چیست پادزهر عاشقی ، مگر مرگ !!!!!!!!!!!!!!!
ثانیه هایی آواره شده بر سرم وادارم میکند تا لا به لای عقربه هایش گیر کنم . نگاهم به آیینه است و گوشم به ساعت . میخواهم ثانیه به ثانیه پیر شدنم را نگاه کنم . نیمی از صورتم را رو به روی آیینه میگذارم . نیم دیگر را تصور میکنم .راستش را بخواهی نیمی را برای او میگذارم . اگر روزی لا به لای تمام زیبایی ها ناخودآگاه به ذهنش هجوم آوردم ،من آنجا هستم . نشسته رو به روی ساعت، از درون آیینه نگاهش میکنم . گمان میکنم چند صد سال است رو به روی آیینه ثانیه ها را کنار میزنم شاید کمی زندگی بیابم ،هر چه پیش میروم فقط یک لحظه را میابم ، مقنعه ای که تلاش میکند زیبایی هایش را نابود کند ،دندان هایی که خنده هایش را زیباتر میکند ، دستی که به سمت من دراز است ،بسیکوئیت تعارف میکند ، و من احمق آنچه او میخواهد را انجام نمیدهم . او میخواست من ظرافت تمام مهربانی هایش را بیایم ، لطف خود را نثار من کند ، من را کوچک کند آنقدر کوچک که برای یافتنش در او گم شوم . من چه کردم ؟!
زجر کشیدن هایم در این خاطرات خلاصه نمیشود .مشکل واقعی زمانی ایجاد میشود که مطمئن شوی راه رسیدن نداری، شروع به فکر کردن میکنی. درد من تمام آن ثانیه هایی است که مرا در آغوش کشید ، بوسید ، نگاهم کردم ، من لمسش میکردم ،او در من جان داشت . در من ادامه داشت . انکار که گوشه دفتر چه ذهنم عکسش را کشیده بودم ، روی تمام برگه ها ،حالا برگه ها را ورق میخورند و او حرکت میکند . انسان بر روی تخت که باشد ، بیش از همه حالات احساس تنهایی میکند . من هم از این قاعده مستثنا نیستم . همه اش به این فکر میکنم که دیدنش از زاویه ای که کل دنیا محو شود چه حسی دارد . آنقدر ذهنم را فریب دادم که شبی آرزویم را بر آورد . چشمم را که بستم ،انگار در دنیایی دیگر چشمم باز شد . چنان نزدیک به او بودم که دنیا را نمیدیدم . و او آنجا بود .
میدانستم باید چشمم را ببندم . دیگر او را نبینم . ابدا . اما نتوانستم . دلم میخواست در آن لحظه گرفتار شوم .این ثانیه را هم برای او خرج کنم. وقتی قرار است سال ها به او فکر کنی چه فرقی میکند هفته و روز و ساعت و ثانیه چه برنامه ای داری؟. میخواستم عمرم را به نامش کنم که ساکنش شود او قبول نکرد ، و من به بهای بسیار اندکی گذشته را خریدم که آینده را بفروشم .......چه معامله تلخی

یک دلنوشته از روی خستگی
فکر کنم همه زندگی حافظمونه...
آتش بینام
آیینه ای که به جای من، پشت سرم را نشان میداد.
موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟
آیا هنوز میتوان لذت برد؟