یکشنبه ۱۸ آبان ۰۴ | ۰۸:۴۴ ۹ بازديد

زندگی کجاست؟
نمیخوام بهش باور داشته باشم اما اگه با کسایی که آلزایمر دارن رو به رو بشین، نمیدونید باید بهشون چی بگید.نه این که چون شما نمیدونیم، چون اونا نمیدونن...شما هم نمیفهمید این توصیفی که دارید با اون ها سازگار هست یا نه...مثلا من نمیدونم اون آدمی که دیدم همونی بود که بهش میگفتم
"آقاجون"
یا یه آدم عادی بود. یکی از همون هایی که نمیدونی کیه... اگه توی خیابون از کنار هم دیگه رد بشید می ایستید، دست و رو بوسی میکنید و بهت میگه
"علی بابا، خوبی؟"
درد دلتنگی
چقدر دلم برای کسی که اون خاطرات رو حمل میکرد تنگ شده.فکرش نمیکردم دلم برای یه نظامی سفت و سخت این همه تنگ بشه. آخه وقتایی که بود، اصلا احساس نمیکردم که دلم میتونه برای این آدم تنگ بشه.آخه میبینی، همیشه اینجاست، همیشه ساعت پنج صبح بلند میشه، همیشه صبحانش رو توی یه سینی میبره توی اتاق روی پشت بام، تا صبح زود بخوره، بعد با چرخ بره سر کار، توی راه هم از کوچیک گرفته تا بزرگ به همه سلام کنه، همه هم با شور و شوق جواب سلام این مغازه دار باشرف محله رو بدن.مغزم قفل میکنه وقتی به این فکر میکنم که اگه...
اگه یه روزی منم این طور بشم چی؟ اگه یه روزی منم توی این موقعیت گیر کنم، دارم به چی فکر میکنم؟ چیزی نیست که بخوام بهش فکر کنم. اگه چیزی بود که میتونستم بین خاطره ها پل بزنم و بدوم روی پل ها و فریاد بزنم
"هنوزم میشناسم، همه رو. میدونم کی هستم، میدونم چیکار میکنم. میدونم باید موقع ایستادن وزنم رو روی پاهام بندازم، میدونم که باید چطوری لیوان رو بلند کنم. میدونم باید خودم غذا بخورم، خودم..."
اما اون موقع هیچی از اطرافم درک نمیکنم. حتی از خودم...
واقعا تلخه...
این که حافظه ات رو بگیرن. اگه از اول حافظه ای درکار نبود واقعا مساله خاصی نداشتم. اتفاق بعضی وقتا به این فکر میکنم که صبح بیدار شم، هیچی یادم نیاد به غیر از همه خاطرات قشنگی که دارم. میدونم اون ها یه خاطره به حساب می آیند، اما...من دلم تنگه برای این که بازم من بشناسه...
نه برای خودم، دروغ میگم. فقط برای خودم این میخوام.آخه اون خونه... من یاد مهمونی های بزرگ می اندازه، آخر هفته ها و بازی کردن با محمدرضا، اونم وقتی تازه کامپیوتر خریده و فیفا پنج و دسته هایی اولین بار توی اتاق اون دیدم.
اصلا انگار اون خونه رو با پدربزرگم میشناسم.
دوباره دارم همه چی رو زیاد حس میکنم، هنوز مامان جون هست.
البته خسته است. خیلی خسته ولی هست.
محمدرضا هست اما توی این مدت به اندازه یه عمر بزرگ شده، دلم نمیخواد بگم پیر شده اما انگار شده.
زندگی عجب میگذره پسر...
یک دلنوشته از روی خستگی
آتش بینام
آیینه ای که به جای من، پشت سرم را نشان میداد.
موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟
آیا هنوز میتوان لذت برد؟