آرشیو آبان ماه 1404

جایی برای شنیدن تصاویر

یک دلنوشته از روی خستگی

۸ بازديد


بعضی وقت‌ها حس می‌کنم تمام مشکلات دنیا با برنامه‌ریزی دقیق، جلوی پای من سبز می‌شن.

انگار دنیا فهمیده دارم به هدف‌هام فکر می‌کنم،

بعد که می‌فهمه زیادی جدی شدم،

میاد جلو، لبخند می‌زنه و می‌گه:

«کجا؟ وایسا ببینم، فکر کردی خیلی زرنگی؟»

آروم نزدیک می‌شه، دستشو می‌ذاره روی شونه‌هام،

و با صدایی که هم مهربونه هم تحقیرآمیز، می‌گه:

«نگران نباش، زرنگ‌تر از تو هم هست.»

وقتی حس می‌کنم دارم چیزی یاد می‌گیرم،

نویسندگی، ساختن، زندگی کردن با تمام وجود...

یه‌هو چندتا مشکل غیرقابل حل می‌ذاره جلوم و می‌پرسه:

«خوب عزیزم، حالا چی؟»

نمی‌دونم چرا این کارو می‌کنه.

واسه چی اینجایی؟ چی می‌خوای؟

هنوز اون‌قدری که باید حال نکردی که بازم اومدی همین‌جا؟

چیه؟ چرا صفحه رو نگاه می‌کنی؟

از اینکه ببینی به استیصال رسیدم، لذت می‌بری، درسته؟

کیف می‌کنی من یا هر کس دیگه‌ای رو توی این اوضاع ببینی؟

حرف بزن دیگه... چرا سکوت کردی؟

چی می‌خوای که حرفی نمی‌زنی؟

«چرا فکر می‌کنی مشکل از منه؟»

می‌بینی؟ می‌پرسه چرا.

خوب مگه معلوم نیست؟

مگه نمی‌بینی نمی‌ذاری یه روز خوش از گلوم پایین بره؟

جدی جدی تصمیم گرفتی کل زندگی رو زهرمار کنی، درسته؟

«نه واقعاً، اصلاً چنین تصمیمی ندارم.»

چرا من این‌طوری حس نمی‌کنم؟

چرا فکر می‌کنم تنها تصمیمی که داری همینه؟

«نمی‌دونم، شاید تو زیادی بدبینی!»

هه، می‌گه من زیادی بدبینم.

ببین... من خودم ختم روزگارم.

از تو بدتری ندیدم. نیست.

خسته‌ام.

خستگی گاهی داره منو از پا درمیاره.

نمی‌گی این آدم دلداری می‌خواد؟

بیای و آرومش کنی...

اصلاً آروم نه، فقط یه چیزی بگی.

یه چیزی که بفهمم هنوز زنده‌ام.

«داری درد می‌کشی، پس زنده‌ای.»

بی‌خیال بابا، حوصله‌ی حرف فلسفی ندارم.

الان واقعاً خسته‌ام.

آرزو‌هام یکی‌یکی دارن دود می‌شن.

خوب چی می‌مونه از من، جز یه بی‌چاره‌ی پر از آرزو؟

مگه چیز دیگه‌ای هست؟

چرا به‌جای این همه فشار، یه کار مثبت نمی‌کنی؟

ها؟ چرا یه لحظه اجازه نمی‌دی اوضاع رو درست کنم؟

چرا یه لحظه صبر نمی‌کنی؟

یه لحظه فقط...

بذار نفس بکشم.

بذار زندگی کنم، لعنتی...

بیا، طاقت حرف شنیدن هم نداری.

کجا داری می‌ری؟

میموندی حالا...

گفتم که طاقت نداری...

رفتی...

برو به سلامت.

فکر کنم همه زندگی حافظمونه...

۸ بازديد




زندگی کجاست؟

نمیخوام بهش باور داشته باشم اما اگه با کسایی که آلزایمر دارن رو به رو بشین، نمیدونید باید بهشون چی بگید.نه این که چون شما نمیدونیم، چون اونا نمیدونن...شما هم نمیفهمید این توصیفی که دارید با اون ها سازگار هست یا نه...
مثلا من نمیدونم اون آدمی که دیدم همونی بود که بهش میگفتم
"آقاجون"
یا یه آدم عادی بود. یکی از همون هایی که نمیدونی کیه... اگه توی خیابون از کنار هم دیگه رد بشید می ایستید، دست و رو بوسی میکنید و بهت میگه 
"علی بابا، خوبی؟"

درد دلتنگی

چقدر دلم برای کسی که اون خاطرات رو حمل میکرد تنگ شده.فکرش نمیکردم دلم برای یه نظامی سفت و سخت این همه تنگ بشه. آخه وقتایی که بود، اصلا احساس نمیکردم که دلم میتونه برای این آدم تنگ بشه.آخه میبینی، همیشه اینجاست، همیشه ساعت پنج صبح بلند میشه، همیشه صبحانش رو توی یه سینی میبره توی اتاق روی پشت بام، تا صبح زود بخوره، بعد با چرخ بره سر کار، توی راه هم از کوچیک گرفته تا بزرگ به همه سلام کنه، همه هم با شور و شوق جواب سلام این مغازه دار باشرف محله رو بدن.
مغزم قفل میکنه وقتی به این فکر میکنم که اگه...
اگه یه روزی منم این طور بشم چی؟ اگه یه روزی منم توی این موقعیت گیر کنم، دارم به چی فکر میکنم؟ چیزی نیست که بخوام بهش فکر کنم. اگه چیزی بود که میتونستم بین خاطره ها پل بزنم و بدوم روی پل ها و فریاد بزنم 
"هنوزم میشناسم، همه رو. میدونم کی هستم، میدونم چیکار میکنم. میدونم باید موقع ایستادن وزنم رو روی پاهام بندازم، میدونم که باید چطوری لیوان رو بلند کنم. میدونم باید خودم غذا بخورم، خودم..."
اما اون موقع هیچی از اطرافم درک نمیکنم. حتی از خودم...

واقعا تلخه...

این که حافظه ات رو بگیرن. اگه از اول حافظه ای درکار نبود واقعا مساله خاصی نداشتم. اتفاق بعضی وقتا به این فکر میکنم که صبح بیدار شم، هیچی یادم نیاد به غیر از همه خاطرات قشنگی که دارم. میدونم اون ها یه خاطره به حساب می آیند، اما...
من دلم تنگه برای این که بازم من بشناسه...
نه برای خودم، دروغ میگم. فقط برای خودم این میخوام.آخه اون خونه... من یاد مهمونی های بزرگ می اندازه، آخر هفته ها و بازی کردن با محمدرضا، اونم وقتی تازه کامپیوتر خریده و فیفا پنج و دسته هایی اولین بار توی اتاق اون دیدم.
اصلا انگار اون خونه رو با پدربزرگم میشناسم.
دوباره دارم همه چی رو زیاد حس میکنم، هنوز مامان جون هست.
البته خسته است. خیلی خسته ولی هست.
محمدرضا هست اما توی این مدت به اندازه یه عمر بزرگ شده، دلم نمیخواد بگم پیر شده اما انگار شده.
زندگی عجب میگذره پسر...

اما...

آتش بینام

۸ بازديد



بارسنگینی که فقط دیده میشود.

مثل پتک، بر سرت میکوبد اما به هیچ وجه درد جسمی متحمل نمیشوی.نگاهش میکنی اما به هیچ وجه نمیترسی، بیشتر خشم گین میشوی. انتظار آمدنش را نداری اما همیشه سر وقت خودش را میرساند، در نزده وارد میشود و گوشه ای به انتظار مینشیند تا زمانی که خوراکی مورد علاقه اش روی میز پیدا شود و آن زمان آنقدر شلوغ میکند که فیلم کوتاهی که میبینی را نابود کند، دیگر به فیلم توجهی نمیکنی و بیشتر حواست به این است که این مهمان ناخوانده چه میگوید و چه میخواهد.اصلا چرا باید همه جا باشد؟

اسم هایی که ندارد...

دلم میخواست آنقدر قابل شناختن بود که میشد اسمی رویش گذاشت، مدرسه ای ثبت نامش کرد تا لااقل کمی تربیت شود و به جای این که راه و بی راه مزخرف بگوید و در گوشت حرف بزند، کمی کمک حالت باشد.اما انگار که نه انگار نیاز داری که این فرد، این موجود، این تکه ای از وجود خودت که سخت در حال و آینده و حتی گذشته تو تاثیر دارد، ذره ای دلش به حال تو و احوالاتت نمیسوزد و اما از آن وقتی که هوس آتش بازی کند و آتش بسوزاند و مغز استخوان تو میسوزد و تو را ذله میکند و تو ناچاری که گوش کنی.

از چه میگویم؟

از تحقیر، یا بهتر بگویم خودتحقیری... این که دیگران تحقیرت کنند، منشاء مشخصی دارد، زمانی آغاز میشود وزمانی به انتها میرسد، اندکی درگیر آن موقعیت هستی، تلاش میکنی تا تغییرش دهی یا در بدبینانه ترین حالت ممکن، قبولش میکنی اما این صدا، همان که تو را له میکند، صدای کفش های خودت نیست. کس دیگری است که به تو آسیب میزند اما در شرایطی که من در آن به سر میبرم، خبری از دیگری نیست.خودت هستی و خودی که نیست، منتظر این است که دیگران حرفی بزنند، به آن حرف گوش کند و از تکه پارچه ای که در خانه مانده آتشی درست که تمام جنگلی که تو سال های سال وقت برای آن ها گذاشته ای و بذر کاشته ای و کم کم بزرگشان کرده ای،یکجا بسوزد و آخر دست هم همه چیز را گردن تو بیندازد و تو هم ناچار قبول میکنی.

کمی غیر شخصی است...

گمان نمیکنم مختص من باشد، اما میدانم که در من بیشتر از سایرین هست. شاید دیگران خیلی با این حس رو به رو نباشند اما من انگار ساخته شده ام تا کمترین چیزی که ربطی به من ندارد را به خودم ربط دهم، بعد هم تمام بیچارگی ها و ناتوانی ها را سرخودم بریزم و بعد هم آنقدر این کار را تکرار کنم که تمام شود زندگی آن لحظه و شروع به فکر کردن به این کنم که این همه بیچارگی پایانی هم دارد،اما این آتش تا درخت هست میسوزد، دلم میخواهد که بروم و تکه ای که به آتش کشید را بردارم اما خوب...

بعد چکارش کنم؟

آخر مگر کاری از دست من برمی اید؟ خیر، کاری هست که بتوانم دربرابر این شیاد همه محق کنم؟ خیر، او دائما من را به من تحمیل میکند و همیشه هم یکی از این من ها را بازنده میکند تا ناچار از بین بروم و خودم را از هم بپاشانم و بمیرم و سخت زندگی کنم و سخت زندگی کنم و سخت زندگی کنم و ناچار بمانم و بگذارم که او هر کاری که دوست دارد انجام دهد.خوب چاره ای هم نیست، مثلا من از خودم انتظار دارم چکار کنم؟انتظار دارم تا خودم را نجات دهم اما واقعا میتوانم این کار را انجام دهم؟نه...

چرا نمیتوانم نجات یابم؟

شاید برای این پاسخ بسیار ساده و سطحی...

دیگر (من)ی در کار نیست. شاید به آن معنایی که قبلا در ذهن داشتم در کار نیست.یک سبک زندگی هست، که آن هم مال من نیست. حالا هم که کارهایی که دلم میخواهد دارد به سبک دیگران تکرار میشود تا کمی از زندگی آن ها را هم وارد زندگی خودم کنم و بعد هم تلاش کنم این سبکی که مال من نیست را با ملال بسیار مال خود کنم و بعد از آن ناگهان متوجه شوم که این سبک زندگی بسیار دمده و از بین رفته است و بعد به سمت و سوی ساخت یک زندگی جدید بروم و همانچیزی که دارم را هم نابود کنم.

دست آخر چه کار میکنیم؟

تا به حال که دست آخری نداشته اما گمان میکنم روزی تمام شود.احتمال میدهم که آن روز، روز آخر زندگی من باشد. احتمال میدهم که آن روز،دیگر چیزی برای سوختن وجود نداشته باشد.نوعی شرایط آخرالزمانی که من به واسطه رویارویی با خودم زنده زنده در آتشی که تمام این سالها درونم روشن بوده میسوزم و بعد خسته و درمانده، رو به روی خودم مینشینم و از گذران زندگی ام میگویم.

گاهی احساسات برای من قابل تحمل است...

اما گاهی احساسات نه، این یکی از آنهایی است که بی تابم میکند و وادارم میکند که سخت دلسپرده لحظه هایی باشم که هیچ نیستم و هیچ نمیخواهم که باشم. اما وقتی که تصمیم میگیری که با جهان رو به رو شوی، باید با تمام جهان رو به رو شوی، نمیتوانی قسمت های خوبی که پیش می آید را نگه داری و قسمت هایی که خیلی خوب نیست را دور بیندازی.

دست آخر...

کاش میشد گاهی وقت ها دکمه ای را زد، کمی خوابید و چند روز بعد بیدار شد.روزی که تمام این احساسات از بین رفته و دیگر خبری از ذره ذره کردن خودت نیست.چقدر خوب میشد، اما ممکن نیست.

آیینه ای که به جای من، پشت سرم را نشان میداد.

۱۰ بازديد


 
آیینه ای که به جای نشان دادن من، پشت سرم را نشانم میدهد.
 
پیش از آنکه آغاز کنم.
کلا وقتی بخوای مثل یه سری آدم به خصوص با یه سری برچسب به خصوص شروع کنی، مهم نیست چه کاری رو، درگیر چیزهایی بیشتر از چیزی هستی که شاید مردم عادی درگیرش باشند. اونا موقع شروع استرس این دارند که چطور قرار شروع بشه، چطور قراره پرزنت کنند، چطور قرار ادامه بدن و تو قراره به این فکر کنی چطور به خودم بفهمونم که من میتونم!
و من...
تقریبا او لحظه خودت رو پیدا نمیکنی، بیشتر آدمهایی هستی که چندسال پیش بودی، شاید حتی یکم بدتر از اون نسخه خودت، دائم درگیر این فکری که چرا اون وقت این طور نکردم! چرا اون طور نکردم، من بخوام یه کار دیگه شروع کنم؟ عمرا! من هنوز نتونستم پروپوزال بنویسم، من هنوز نتونستم چندتا کتابی که توی کتابخونه مونده رو بخونم، من هیچ وقت نتونستم اونطوری که خودم دلم میخواد دوست داشته بشم. اصلا چرا کسی نمیتونه من ببینه؟ چرا نمیتونم دوست داشته بشم؟ چرا نمیتونم اونطوری که عشقم میکشه زندگی کنم؟اصلا کسی نمیتونه من بفهمه...
و آیینه...
آیینه بنده خدا هم تقصیری نداره، اول بهش میگی باید من نشون بدی، بعد اون تو رو پیدا میکنه و تو بهش میگی
"این من نیستم!"
آیینه دستی به چشم های گشاد از حدقه بیرون زده اش میکشه و میگه
"داداش این خودتی!"
و تو میگی
"نه"
آیینه نگاهی به دور و اطرافت می اندازد و وقتی میبیند که کسی نیست میگوید
"آخه چرا؟ کس دیگه ای اینجا نیست!"
و تو میگی
"چون من هیچ وقت نمیتونم کاری رو شروع کنم."
آیینه یکم ناراحت میشه، تصمیم میگیره یکم تو رو عقب تر از الان ببینه، یکم گذشته تو رو نشون بده.تصمیم میگیره بره سراغ چند سال پیشت...میره و شروع به گشتن میکنه.اولین باری که تنهایی از خونه بیرون زدی، اولین باری که شب دیر برگشتی خونه، اولین باری که...اولین باری که اولین باری ک....
آیینه چه میبیند؟...
آیینه توی هر کدوم از این خاطرات خودش به تو میرسونه و میگه
"الان خودتی؟"
و تو حتی در آن خاطرات هم میگویی
"من؟ نه فکر نمیکنم.من هیچ وقت نمیتونم این کار انجام بدم، شک نکن الان به خاطر محیطه که دارم این کار انجام میدم. من هیچ اراده ای ندارم."
آیینه میگوید
"بعدا هم به همین فکر میکنی، بذار برم عقب تر شاید تونستم تو رو پیدا کنم"
بعد به راه می افتد، باز هم عقب تر میرود. اولین باری که موفق شدی را میبیند، همان موقعی که در کلاس ادبیات نمره اول کلاس شده ای و بیست گرفته ای. آیینه در قهوه ای ترک خورده کلاس که هر لحظه ممکن است بشکند را باز میکند و وارد کلاس میشود، کنار تو روی نیمکت مینشیند. معلم اسمت را میخواند و نمره ات را اعلام میکند
"علی: 20"
تو لبخند میزنی، آیینه میگوید
"این تویی؟"
تو در هم در دلت میگویی
"نه بابا، بیست گرفتن توی ادبیات که کار خاصی نیست، باید ریاضی و علومت بیست بشه."
آیینه میگوید
"ولی تو تنها کسی هستی که بیست گرفته!"
تو هم میگویی
"شک نکن معلم هم کمک کرده، آخه تو که بقیه نمره های من دیدی، هیچ وقت نمیتونم بیست بگیرم."
آیینه بازهم عقب تر میرود، اما هیچ چیزی پیدا نمیکند. تصمیم میگیرد که برگردد.
حتی آیینه...
آیینه پیش تو برمیگرده، دیگه حرفی نداره که بزنه. صرفا ایستاده و نگاه میکنه.تو هنوز معتقدی که نمیتونی هیچ کاری انجام بدی،اون هم تصمیم میگیره باز هم به گذشته نگاه کنه تا بالاخره یک جایی، یه نسخه از تو تصمیم بگیره که کاری انجام بده. کاری که بتونه اون گردن بگیره، بعد به خودش نگاه کنه و با قاطعیت بگه
"بله، من اینکار کردم."
اما هنوز خبری نیست.تو تلاش میکنی به خودت در آیینه نگاه کنی اما خودی نیست، هرچه میگردی در آیینه بیابان خشکی را میبینی که هیچ تنابنده ای در آن قدم از قدم برنمیدارد.دهانت را به گوش آیینه نزدیک میکنی و میگویی
"چی شده؟ به نظر گرفته میای!"
آیینه اشکی میریزد، نگاهی به تو می اندازد و میگوید
"باید قبل از این که محو بشی یه بار تصویرت رو به خودت نشون بدم"
تو میگویی
"محوبشم؟ داستان چیه؟"
آیینه گفت...
آیینه میگفت که در راه برگشت، انعکاس نوری توجهش رو جلب کرده، به سمت نور از جادی خارج شده. هر چه میرفته نور هم دور تر میشده تا جایی که انگار هیچ وقت قرار نیست به نوری که به سمتش تابیده میشه برسه اما ناگهان، نور جایی متوقف شده است و آیینه خودش را به نور رسانده.آیینه میگوید که تو را دیده، با تکه ای آیینه شکسته پراز زنگار که با موهای سفید به تخته سنگی تکیه داده و نفس نفس میزده. آیینه میگوید
"تو؟"
و تو که حالا بی اندازه پیرتر بوده ای گفتی
"خودمم، راستش...ببین حس میکنم....نمیدونم این لحظه های آخر زندگیمه.حس میکنم هیچ وقت نتونستم هیچ موقعی تو رو ببینم."
بعد هم بی آنکه منتظر جواب آیینه بماند برخواسته و رفته، آیینه ناراحت این ها را به تو میگوید و گوش میکنی و هر لحظه انتظار این را داری که محو شوی. به سمت آیینه میروی تا او را در آغوش بگیری.پایت به سنگی گیر میکند، میخواهی زمین نخوری، دستت را بالا میگیری و لبه آیینه را میچسبی آیینه زمین میخورد و هزار تکه میشود...
و نور...
نور به تکه های شکسته روی زمین میتابد اما یکی پس از دیگری از بین میروند و دیگر نور را بازتاب نمیدهند.تو خم میشوی تکه ای که هنوز سالم مانده را در دست میگیری و میگویی
"باید به نسخه هایی از خودم که دارن توی این مسیر حرکت میکنند اطلاع بدم."
و میروی و کنار تخت سنگ ها مینشینی، تا زمانی که کسی بیاید و تو حس کنی باید به او بگویی که باید به آیینه توجه کند.
و دیگران...
و دیگران برنامه میچینند و مشغول بررسی این هستند که چطور شروع کنند. خوب زندگی به یکسان بین همه تقسیم نشده...گذشته اش را ما انتخاب کردیم، اما شاید تنها انتخابمان بود.

موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟

۱۰ بازديد




زندگی، مگه چیزی به غیر از رسیدن به یک سری تصویر هست که کسی به غیر از ما اونها رو نمیبینه؟ تصویر یه عالمه قاب عکس که ما توی هر کدوم از اون ها، با لباس های شیک ایستادیم، لبخند زدیم و یه جام، یه کیف پر پول، برگه های هوادارا که داریم امضا میکنیم، توپ طلا، یه همسفر همیشگی یا یه بچه باشه؟بعید میدونم که من تنها کسی باشم که شب تا صبح کابوس نرسیدن میبینم و صبح تا شب تلاش میکنم تا کابوس هام تبدیل به واقعیت نشه؟ منم که میخوام بعدا یه نگاه عاقل اندر سفیه به کسی که رو به روم نشسته بندازم و بگم

"دقیقا از همون لحظه شروع شد"

اون آدمی هم که رو به روم نشسته با نگاه خیلی جدی به لبخندم نگاه کنه سر تکون بده.

صبح که از خونه میایم بیرون، خودمون رو مسلح انگیزه میکنیم که از پس کنایه های کوچیک و بزرگ رئیس، از غرهایی که بقیه به جونمون میزنند، از سکوت معنی دار بچه هامون موقع دیدن چیزی که میخوان و ما نمیتونیم براشون بخریم بربیایم.فکر نمیکنم فقط من باشه، حالا به قطعیت میتونم بگم چهره های خیلی جدی که هر روز میبینم، دارن تلاش میکنند تا به جایی که میخوان برسند.هر روز جدی تر از دیروز.

 

مسیری که کوتاه نیست.

میدونیم که خیلی خیلی طولانیه، آخه وقتی ندونیم، به قول کسایی که بیشتر از ما توی اون مسیر موندن(حالا هر چی میخواد باشه) آتشی هستی ما رو سوزونده که زود خاموش میشه.کسایی که میمونند باید داستان شمع و پروانه رو زندگی کنند و هیچ وقت از رفتن به سمت شعله ها سیر نشند،خلاصه میجنگیم، از اول صبح تا ....

تا کی؟نمیدونیم، نه من نه شما، آخه تو این دوره زمونه، که همه چیز درحال پیشرفته، واقعا نمیشه به جایی رسید که بگی تموم شد. دیگه هیچی نیست که من بخوام بهش برسم و همین باعث میشه قدم ها مون رو طوری برداریم که انگار هیچ وقت قرار نیست خسته بشن. میرقصیم، تلاش میکنیم انگیزه به خودمون بدیم. دوست داریم که بریم. حتی اگر هیچ وقت به مقصد نرسیم. اما با هیچی هم که نمیشه. آخرش باید یه چیز کوچیکی برامون داشته باشه. چند قرون پول، یه شکلات کوچیک، یه لبخند یا حتی یه اسم.

"یه موفقیت کوچیک"

موفقیت ها، قطع به یقین غیرقابل شناخت ترین در تمام جهان هستند.چرا؟ آخرین باری که به موفقیت رسیدید کی بود؟ اون لحظه حس میکردید چه دستاوردی پیدا کردید؟ حس میکردید که توانایی به توانایی قبلیتون اضافه شده یا حس میکردید زورتون بیشتر شده، به خصوص برای ما مردا، همون وقت یه حس میگه بهتون

"غیر ممکنه، کاری که من نتونم؟"

یا حس کردید که یه لحظه باید بشینید و به موفقیتتون فکر کنید. این که بلند شید، دست هاتون رو مشت کنید و به سمت بالا پرتاب کنید و بگید

"من موفق شدم."

بعد هم تمام تماشاگران صحنه بزرگ زندگیتون ایستاده شما رو تشویق کنند که عجب انسانی! هموست که تمام آنچه درنوردیدنی نیست را درنوردیده!!!!!!

بعد میگید

"بقیه اش هم همینطوری میگذره!"

شاید حتی بخواید بلند شید و برید برای خودتون یه چای بریزید، شاید ناخنکی به بیسکوئیت های توی کابینت بزنید، یه آواز کوچیک هم زمزمه کنید و روی پنجه پا چرخی بزنید.

بعد هم چشماتون رو میبندید تا یکی از آجرهایی که وسط بیابون براتون خالی کردن را روی هم بگذارید و بعد از چند سال، دیوار بلند افتخاراتتون رو به دیگران نشون بدید.اون ها هم، بیان و به دیوار شما به چشم یه موزه زنده نگاه کنند. عجب وضعیتی...

مطمئنید که اون آجر ها به سمتتون پرتاب نشده؟ مطمئنید که یکی از اون آجرها، به سرتون برخورد نکرده؟ آره بابا معلومه اگه خورده بود که نمیتونستید حرف بزنید، به باقی بدنتون چی؟نه، معلومه که نه.

هیچ کدومش روی پاتون نیفتاده؟

نه؟ پس چرا واستادید؟کی گفته به آخر مسیر رسیدید؟ نمیخوام مثل معلم های انگیزشی حرف بزنم،قضیه اینه که یه جایی حس میکردی تو یعنی پیمودن این مسیر.تو یعنی کسی که دائم داره پیش میره اما حالا ایستادی..چرا؟یعنی الان دیگه اون فردی که میخوای هستی؟الان وجودت، درگیر اون داستانی که میخوای هست؟ این توانایی حل مساله ای که پیدا کردی باعث میشه به سمت و سوی حل مساله های جدیدی بری؟ نه؟ چرا داری دیواری میسازی که جلوی دیدتو بگیره؟ آره، دقیقا جلوی دیدته، بقیه که میان رد میشن...

نه دیگه این کار نکن، چرا داری به زور بقیه رو نگه میداری که دیوار تو رو ببینند؟بی خیال اون زن علاقه ای به دیدن تو نداره، باید راه بیفتی و باهاش به جلو بری، اون معتقد... چیکار کردی؟ رفت...

عه، نگاه کن...این همون آدمی بود که یه روزی مسخره اش میکردی..داره میره...تو هنوز ایستادی بغل این دیوار احمقانه ای که خودت ساختی و خودت حس میکنی که خیلی بزرگه...راه بیفت...

اما تو نمیشنوی.هیچ کس نمیشنوه، من همین امروز توی این موقعیت بودم، داشتم کر میشدم.راستش بخوای من همیشه همینطورم، نمیدونم شما هم بیشتر از خود تلاش کردن و در مسیر بودن به این علاقه دارید که بشینید و داستان در مسیر بودنتون رو برای بقیه بگید یا نه؟

داستان خیال..

بعد از اینکه به این که ایستادی آگاه شدی، قصد رفتن میکنی اما...پشت پلک هات یه عالمه تصویر هست که هنوز گوشه و کنار اون ها رو ندیدی. بزار یه چند دقیقه ای دیگه اینجا باشی، قول میدم دیر نمیشه. یادت که نرفته، تو به چه سرعتی کل این مسیر رو اومدی! کی میتونست مثل تو بیاد؟ کی میتونست مثل تو اینقدر توانایی داشته باشه که توی این مدت کم، این همه راه بره، کی میتونست دیوار به این بلندی بسازه، کی میتونی تو باشه؟ تو توی تمام دنیا یکی هستی...

و تو برای همیشه به این فکر میکنی که این نقاب، زیباترین است و بعد سلاح کارآمدت برای شکار آنچه زیباتر از اکنون توست رو برای همیشه زمین میذاری حتی خیلی از ماها همین جا متوقف میشیم.خیلی از ماها همین جا تموم میشیم.خیلی از ماها نابود میشیم.خیلی از ماها هم همه چیزهایی که میتونیم داشته باشیم رو رها میکنیم و میچسبیم به قاب عکس هایی که تنها دارایی ما هستند و در نهایت میگیم

"دیگه از ما گذشته."

خوب هر کی رفت خوبه که ما که نرفتیم بدیم؟

اصلا موفقیت چیه؟ کی میتونه بگه تو موفق هستی یا نه، البته که امروزه یه ملاک خیلی خیلی قدرتمند داریم به اسم پول ولی واقعا هیچ کسی نمیتونه بگه که تو موفقی یا نه.

ما مثل بندبازهایی هستیم که داریم روی یه بند خیلی باریک راه میریم، کل فضا رو مه گرفته و زیرپا هم خالی خالیه! اما نمیدونی تا کجا ولی میبینی که آدم هایی که می افتند صدای دادشون تا زمان خیلی خیلی زیادی شنیده میشه.خوب چیکار کنیم؟ برگردیم و به بقیه بگیم

"میدونی که من چکارهایی انجام داد؟ واسا برات بگم"

احتمالا دوتا دست بخوره به سینه ات و پرت بشی پایین، یا شاید از بغلت بگذرند، باید بری جلو به سمت ساختمونی که اون طرف قرار گرفته تا بعد از این که چند دقیقه نفس گرفتی، شروع به رفتن به سمت ساختمان بعدی کنیم. میدونم، شاید خسته کننده باشه اما مگه زندگی چیزی به غیر از اینه؟ این که بجنگی تا به چیزهایی که میخوای برسی؟

میدونم، یکم ناامید کننده است اما خیلی هیجان انگیزه...امتحان کن. اون قاب عکس لعنتی رو بذار زمین و راه بیفت، میدونم که مقصدی در کار نیست، البته شاید...خدا رو چه دیدی، شاید تو برسی.

آیا هنوز میتوان لذت برد؟

۱۰ بازديد

هنوز میتوان لذت برد؟

همه ما، در هنگام رشد مواردی را پیدا میکنیم که با آنها، میزان دوپامین مغز به حد اعلام میرسه و بعد هم در تلاشی برای رسیدن به این میزان، مجددا به انجام مجدد اون کار میپردازیم. اما سوال اینجاست که ورای این تغیرات هنوز هم میتوان از چیزی لذت برد؟اون هم وقتی که هیچ نشانه رفتاری مبنی بر لذت بردن از رفتار مشاهده نمیشه.

کدوم نشانه؟ مگه غیر از اینه که زمانی که ما مشغول خوردن بستنی هستیم، با آرامش اجازه میدیم ذره ذره اجزاء سازنده بستنی توی بزاق دهان حل بشن و بعد خیلی خیلی آروم تمام وجودمون با عطروانیل پر بشه، شیرینی که روی زبون هست تمام دهان رو پرکنه و بعد لبخند رضایت بخشی که روی لب هامون میشینه. خوب، مگه این ها رفتار نشان دهنده لذت نیستند.

خوب، ما اصلا از کاری لذت میبریم؟

برای این که باید بگیم، ما توانایی این رو داریم که رفتار مشخصی برای اکثر کنش ها درنظر بگیریم، رفتار بدون زمان، یه شرطیه مهمله، فارق از این که این رفتار در کدام زمان و کدام مکان رخ میده، با هر بار رخ دادن ما بتونیم به این نتیجه برسیم که فرد در حال لذت بردن هست.این کار درست نیست، ما بازهم به سمت یه مجموعه رفتار علی رفتیم، مجموعه ای که خودش عامل اشتباه دیدن، اشتباه دسته بندی کردن و در نهایت اشتباه کنش کردن هست، یه ایده آل شاید کانتی، شایدم افلاطونی که ما رو تا یه جهان مجزا از این دنیا میبره.اما اگه این کار نکنیم، چه راهی برای فهمیدن این هست که داریم لذت میبریم؟

چه بخواهیم چه نخواهیم، همه چیز در بستر زمان رخ میدهد.

از اتفاق های عجیبی که برای همه انسان ها می افته، اینه که اونها محدود به تصاویر ذهنی هستند، که هر کدوم با زمان شکل و شمایل مناسب برای به یادآوردن رو تجربه میکنه. قطع به یقین به خاطرات خودتون که نگاه میکنید، چهره افرادی که حتی الان هم با اون ها در ارتباط هستید فرق میکنه. این راه مغز برای جلوگیری از اشتباه در درک زمان. همه چیز را برمبنای تصاویری که پیش از این در ذهن هست، دسته بندی میکنه.لذت چی؟ لذت هم زمان منده؟

اصلا لذت یه خاطره است؟ اگر بخوایم با دوپامین اندازه گیری کنیم، احتمالا بشه با یه این همانی ساده در نظر گرفت که لذت همان، تحریک دوپامین هست، اون وقت این کنش، یه کنش درونی توسط نورون های مغزی نسبت به یه محرک بیرونی هست. پس باید رفتارهایی رو هم داشته باشیم که پیش از این انجام شده اند تا به لذت برسند، چون اگر خاطره ای نبود، حرکتی نبود و اگر حرکتی نبود کنشی نبود و اگر کنشی نبود، اصلا رخدادی نبود که به واسطه آن میزان دوپامین افزایش پیدا کنه. پس قطعا خاطره ای هست، حتی اگر خیلی در دسترس نباشه؟

پس عنصر خاطره هست، عنصر زمان هم هست، یعنی همین الان هم که مثلا من در حال نوشتن هستم، اگر زمانی از نوشتن دوپامین در بدنم ترشح شده باشه، الان هم به یک میزان معینی در حال ترشح شدن هست. هر چقدر هم ادامه پیدا کنه، شاید میزان دوپامین ترشحی من هم ادامه پیدا کنه.

نتیجه گیریمو انجام دادم، البته خیلی زود. میزان دوپامین، احتمالا به این بستگی داره که چه مقدار زمانی جهت انجام یک کار صرف میشه. هر چقدر زمانی مصرفی بیشتر باشه، احتمالا حافظه عضلانی شما، بیشتر از قبل یادآوری میکنه و هر چقدر حافظه عضلانی شما یادآوری کنه، رفتار رو عینا تکرار میکنه و رفتار تکرار شده، شاید بتونه به ترشح دوپامین همون اندازه یا بیشتر منجر بشه که احتمالا هیچ وقت این اتفاق نمی افته. هیچ وقت بیشتر از میزانی که باراول دوپامین ترشح شده، ترشح نخواهد شد.

فقط زمان رو داریم!!

صبح بلند میشیم، سر میز صبحانه لقمه ها رو یکی پس از دیگری برمیداریم چون این لقمه، این غذا، این صبحانه اون چیزی نیست که توی ذهن ما بوده.توی راه، ناگذیر بدن داره به یاد میاره که قبلا موقع راه رفتن چه میزان دوپامینی ترشح کرده. وقتی سرکار میریم که اوضاع خیلی وخیمه تا زمانی که اس ام اس پول صداش در نیاد، خبری از دوپامین نیست. عصری احتمالا میریم دوستامون رو ببینیم، تا دراگ در کار نباشه که نمیتونیم از چیزی لذت ببریم، وقتی پیش پارتنرمون هستیم، اصلا نمیتونیم به رابطه فکر نکنیم، وقتی که میخوایم ناهار بخوریم، شام بخوریم اصلا نمیفهمیم چی میخوریم چه برسه به این که بخوایم فکر کنیم، حافظه عضلانی بگه باید چیکار کنیم.اون وقتی هم که بخوایم چیزی رو به دست بیاریم که اصلا تحمل این رو نداریم که با مشکل رو به رو بشیم، همه چیز باید مطابق با درخواست ما، خیلی خیلی سریع تبدیل به واقعیت بشه در غیر این صورت....

دو عنصر دخیل در لذت.

زمان، سختی رسیدن به اون مساله. در این باری حرفی نزدیم، خیلی راحت. نویسنده ها احتمالا بیشتر با این مساله رو به رو هستند، وقتی از اول داستانشون، به چیزی اشاره میکنند و کم کم پیش میبرند، مخاطب میدونی با چی طرفه، از خوندن اون لذت میبره و همیشه خدا اسم تو و کتابت/فیلم نامه ات/نمایش نامه ات رو یادت میمونه اما همین که یه مساله ای خیلی یه دفعه ای میپره وسط داستان، مثل دئوس اکس ماشینا، مخاطب به جای اینکه حواسش به کاری باشه که این عنصر اضافه شده انجام میده میپرسه

"این از کجا اومد؟"

مثل همین الان و واکنشی که به عنصر دوم از خودتون نشون دادید.اما موقعی که راسکولنیکف تبر برمیداره، هیچ کس نمیگه تبر از کجا اومد.تبر همین جا بود، حتی اگه خودش نه، میزانی تلاش که برای رسیدن به اون انجام میشد و جای خالیش حس میشد، دقیقا همین جا بود.

در آخر..

هنوز میشه لذت برد، اگه زمانی داشته باشیم. نمیشه خیلی از آدم ها رو سرزنش کرد، وقتی تایم ناهار خوردنت نهایتا چند دقیقه است، نمیتونی هم به فکر سیر شدن باشی هم به فکر لذت بردن. یا نمیشه وقتی امنیت روانی کافی نیست، با خیال راحت راه بری یا نمیشه وقتی از دوست داشتن و دوست داشته شدن کسی مطمئن نیستی، در آغوش اون به قله های لذت برسی.اما مگه کارما آدما انجام دادن کارهای سخت نیست.خوب اینم یکی از اون کارهای سخته، بهتره تلاش کنیم لذت ببریم.

ناظران

۸ بازديد
ناظران

ناظران
دیشب که با کارگران تئاتر بعدی ام صحبت میکردیم، از مخاطب و چگونگی آوردنش به سالن حرف میزد. از این که باید روابط عمومی خوبی داشته باشیم که بتوانیم با آن مخاطب آوری کنیم.ناگهان در ذهنم جرقه زد که چه شد آن هم خصوصی کردن هنر که هر کسی نمیتواند پا به آن گذارد؟
اما انگار جایی، این دنیای مصرفی و خارق العاده مدرن و پست مدرن، وادارمان کرده که چیزی که آنقدر مقدس بود که دست هر ناکسی به آن میخورد باید تزکیه پیدا میکردیم، قرار است به کسانی رسد که اهل نیستند.جالب است، همزمانی که امیال ما تغییر کرده، انگیزه های ما تغییر کرده، رفتار ما تغییر کرده، ایده آل های ما هم تغییر کرده است.
شاید در گذشته که تقریبا گذشته دور نامیده میشود، کسی بود که میگفت اگر کسی بخواهد چیزی تولید کند که تقلید باشد، این کار نادرست است و او به خاطر مضراتی که برای جامعه دارد، باید از جامعه بیرون برود. چرا؟ چون او کسی است که مردم را به عنوان مخاطب درگیر میکند و به سالن ها می آورد.اما حالا چه؟
حالا هم هستند کسانی که از تاثیر اثر هنری میگویند اما انگار هم آنها، هم کسانی که اجرا میکنند، دیگر درگیر این نیستند که دیده نشود. چه به این علت که از لحاظ فرم خوب نیست، چه به این علت که تاثیر بد دارد.میگویند باید اثررا دید، چه خوب باشد، چه بد.و این همه چیز را تغییر میدهد.
همه رفتارهایی که از جانب جامعه شکل میگیرد و همه واکنش هایی که ما از خودمان نشان میدهیم.
میگفت
"با یه تئاتری حرف میزدم، میگفت اگه بیست سال پیش میگفتیم باید روابط عمومی بگیریم میخندیدند و میگفتند کارخوب مخاطب خودش داره.اما حالا همه دنبال روابط عمومی هستند."
چرا؟ چرا معیار ها این همه تغییر کرده؟ چرا نهادهایی هنری(منظور هنرمندانی است که در حال حاضر مشغول تولید اثر هنری هستند، کسانی که مقیاس ها را میسازند) به سمت و سوی انتقال هنر به فضای مصرفی هستند؟
جواب ساده است، چون آن کسی که هنرمند مینامیم هم نیازمند این است که زندگی کند.مگر میشود هنرمند نان نخورد؟ مگر میشود او به رایگان اثر ارائه دهد؟ مگر میشود؟ مطمئنا ممکن نیست، پس برای این که هنرمند هم در چرخه مصرف قرار بگیرد و بتواند هم کالاهای انبوه تولید شده توسط دیگران را مصرف کند و هم خودش به هر نحوی کالا تولید کند(چه این کالا مواد اولیه باشه، چه این کالا مصروف فرهنگی باشد یا هر چیز دیگری).
اما اگر این طور باشد، یکی از جذاب ترین مقیاس هایی که شاید هنوز هم اندکی کار کند کجا میرود؟(برای مثال اثرعلی شمس)هیچ کجا! اما این مقیاس آنقدر بزرگ شده است و کمیت های زیادی را دربرمیگیرد که برای تولید کنندگان خرد که ما باشیم به حساب نمی آید.چه بخواهیم چه نخواهیم کارما، درگیر کمیت شده است.نمیتوان از این کمیت فرار کرد، اصلا نه میلی به فرار هست(چون تئاتر را دوست داریم) نه راهی برای فرار هست(در جهانی که با این سرعت حرکت میکند، مگر اصلا راهی برای ایستادن وفکر کردن هست؟)ما صرفا مشغول میشویم، ادامه میدهیم و میمیریم، البته هر کدام از موارد ذکر شده(مشغول شدن، ادامه دادن، مردن)متکی به اعدادی است که اگر کم یا زیاد شود کیفیت کارمان کم یا زیاد شده است.
خلاصه که انگار، درونیات ما قابل اندازه گیری شده اند و ارزش این درونیات، رابطه مستقیمی با اعداد دارند.
شاید راه نجات، نه در فرار از کمیت، بلکه در بازتعریف کیفیت باشد. شاید باید بپذیریم که هنر امروز، هم باید دیده شود، هم باید بفروشد، اما این به‌معنای پایان معنا نیست. شاید باید به‌جای مقاومت در برابر مصرف‌گرایی، آن را به خدمت بگیریم. مثل کسی که از ابزار دشمن، برای بیان حقیقت خودش استفاده می‌کند.

خواب زدگی

۷ بازديد
خواب زدگی


اول صبح، وقتی میخواستم از خواب بیدار شم، انگار پتو نمیگذاشت، سفت منو به تشک میچسبوند و در گوشم آروم میگفت "تمام این سر و صداها، فقط یه تیکه ای از خواب توعه، همه چی آرومه...آروم باش و بخواب."

منم با وجود میلی که به بیدار شدن داشتم، بی توجه به سر و صداها، میخوابیدم.بعد دوباره کسی می اومد و من بیدار میکرد.منم یکم بیدار میموندم و بعد دوباره میخوابیدم.بار سوم دیگه خیلی جدی اومدن بیدارم کردن.وقتی از خواب بیدار شدم، یکم منگ بودم. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم. اصلا دلم نمیخواست قدم بردارم و به سمت روشویی دستشویی برم و سر و صورتم رو بشورم اما ناگذیر رفتم. نگاهم که به خودم افتاد، پلکام یکی یکی از دستوراتم سرپیچی میکردند و می افتادند و من باید با زور زدن و تلاش بسیار اون ها رو باز نگه میداشتم. قبل از رسیدن به میز صبحانه، قطره های آب کار خودشون کردن و من بیدار شدم و از همون لحظه ای که دیگه چشمام کاملا باز بود، صدای چندتا حرف به هم پیوسته توی سرم میپیچید.

"خواب نیست، خودش به خواب زده"

اتفاقی که برای من افتاده بود.خیلی عجیب تر از چیزیه که مردم میگن یا فکر میکنند هست. چون من واقعا درکی از جهان اطرافم نداشتم. اما ما فکر میکنیم کسی که خودش رو به خواب زده، کاملا هوشیاره و اتفاقی که داره براش میفته انتخاب خودشه. من انتخاب خودم نبود،من اصلا انتخابی نداشتم.کاملا خواب بودم، چشمام دست خودم نبودند، حتی الان که دارم بهش فکر میکنم هم دست خودم نیست.یه بی اراده گی فوق العاده لذت بخش بود. من در آرامش مطلق بودم، هیچ استرسی در کار نبود، هیچ چیز غیر آرومی اطرافم نبود. هیچ رفتار تحریک کننده ای نبود. فکری نبود، دروغی نبود، زندگی نصفه و نیمه ای نبود. من بودم و من و من و من و من هایی که حتی نمیتونند من رو از این وضعیت بیرون ببرند.

خوب توی این وضعیت واقعا دلم نمیخواست کسی من از خواب بیدار کنه.آخه من خواب نبودم، من داشتم یه زندگی خیلی خیلی خوب رو طی میکردم، با این که میدونستم ادامه دار نیست اما اونقدر خارق العاده بود که داشتم به حرفش گوش میکردم. اونقدر لذت بخش بود که واقعا خودم رو نمیشناختم، من کسی ام که اگه صدام بزنید، مطمئنا واکنش نشون میدم اما اون لحظه حتی نمیدوستم اسمی که صدا میزنند مال منه، فقط واکنش نشون میدادم به چیزی که نمیدونستم چیه.

زندگی آدما، پر از اتفاقای عجیب و غریبه، پر از اتفاقایی که باعث میشن وضع و اوضاع هر روز پیچیده تر بشه و اونا لا به لای یه سری اهرم فشاری که خودشون میسازن قرار میگیرند و روز به روز به چیزی که بهش میگن بدبختی نزدیک تر میشن. نه این که بدبختی فقط نداشتن پول باشه، نه...

بدبختی همون لحظه ای که حس میکنی داری به آرزوت میرسی اما یه قدم دیگه مونده، بدبختی همون وقتی که حس میکنی با پولی که سرماه به حسابت اومده یه جاودانگی عجیب در انتظارته، بدبختی عشقیِ که از جانب معشوقت یا همسرت میاد برای همیشه ادامه داره اما تمام میشه.ما آدما در بدبختی خودمون جاودانه میشیم.بین دو لحظه نشدن و بعد حس میکنیم که این شادی که بین این دو موقعیت به وجود اومده، جاودانمون میکنه.

گمان میکنم همه خودشون به خواب میزنند. از باهوش ترین آدم های اطرافت گرفته تا آدم هایی که شاید خیلی به هوش و توانایی ذهنی اونا اعتقادی نداشته باشیم. اصلا مگه میشه به یک گذاره باور داشته باشی و بعد خودت به خواب نزنی؟  روز همون بودن خورشید توی آسمون، شب همون نبودن خورشید، اما اگه یکی ازمون بپرسه خوب وقتی که نه خورشید هست نه خورشید نیست چی؟ احتمالا در پاسخ به همچین سوال هایی و در جهت بیدار نشدن از خواب آرومی که به واسطه مفاهیم داشتیم، عصر، گرگ و میش و غروب و طلوع رو ساختیم.

کلا از زمانی که زبان اومد و لنگر انداخت و خودش رو بار زندگی ما کرد، مجبور شدیم به یه خواب عمیقی فرو بریم، خوابی که نهایتش رو توی وجود هوش مصنوعی میبینیم. رویایی تمام نشدنی که تمام ایده آل هایی که ما توی ذهنمون برای سقراط در نظر داشتیم رو داره.همه چیزش...

اون میدونه، هیجانی نمیشه، میتونه منطقی باشه. انگار بعد از چند ده هزار سال بالاخره افلاطون به تمام خواسته هاش رسید و ما هم در کنارش داریم این پیروزی رو جشن میگیریم. کسی چه میدونه شاید یه روزی این فیلسوف شاه به جهان حکم رانی کنه، اما این که وضع خوب باشه یا بد رو نمیدونم.

خلاصه که زبان، یعنی خوابیدن.کلمه ها یعنی در خواب عمیق فرورفتن و داستان گفتن یعنی رویایی که به واسطه آدم های دائم در خواب و آرامش ساخته میشه. اما این خواب بر خلاف خواب فردی یه قابلیت بی نهایت عجیب داره. داستان ها قابلیت انتقال دارند. ما میتونیم در خواب به خواب فرو بریم، اونهم نه در خواب خودمون...در خواب دیگران.

شاید همین رویای دیگران رو دیدن بود که باعث شد خیلی از اشتباهات رو انجام بدیم. توی بورسی سرمایه گذاری کنیم که بی وقفه بریزه، به جای دنبال کردن علائق پا توی شرکتی گذاشتیم که صاحب اون جز به سوءاستفاده از کارمنداش فکر نمیکنه. یا خودمون رو فریب بدیم که بدی در جهان وجود نداره.

برای من، یعنی این آدم که خودم هم جزو اونا هستم، هنوز خوابه.کی بیدار میشه؟

نمیدونم،اما بعید میدونم که بخواد بیدار بشیم.با چیزی که من تجربه کردم، اگه یکی دم گوشش باشه و دائم بخواد بهش یادآوری کنه که همه چیزهایی که میشنوه، همه چیزهایی که میبنینه، همه و همه صرفا یه گوشه ای رویایی هستند که دارند جلوی چشمامش رژه میرند، بعید میدونم بتونه بیدار بشه.

لحظه رویارویی با ترس

۸ بازديد

وقت هایی که دو به شک هستم، واقعا اذیت کننده است. فکر کن از یه طرف حسابی به پول حتی اندک احتیاج داری، از طرف دیگه با آدمهایی طرفی که هیچی به غیر از خواسته خودشون نمیبینند.وقتی طرف میگه باید توی دو ماه پیج من بیاد بالا، تو نمیدونی واقعا باید چی بگی، نمیدونی باید چه رفتاری داشته باشی، نمیدونی چطور میتونی بهش بگی

"عزیزمن، بایدی در کار نیست."

ولی میدونی که باید این کار انجام بدی، میدونی که به این کار نیاز داری. میدونی که باید برای قرون به قرون این پول زحمت بکشی، حالا این پول چه از طریق کارفعال به دست بیاد،چه یه درآمد غیر فعال باشه. واقعا هیچ فرقی نداره.انگار تا وقتی که مطمئن نشی پولی توی حسابته، هیچ کاری از دستت برنمیاد.

اوضاع سخته، اوضاع پیچیده است، اوضاع آدم به یه درماندگی به خصوصی میرسونه، یه درماندگی که پشتش هزار و یک نوع ترس هست. ترسهایی که نمیدونی برای چی باید اینجا و این لحظه خودشون رو نشون بدن. ترسهایی که داری، اداره میکنی، رفتار میکنی، توجه میکنی.حضور داشتنت کمی عجیبه، زندگی کردنت کمی عجیبه، اون هم وقتی این ترسها دقیقا پشت لحظه لحظه تمام زندگیت نشستند و دارند بهت لبخند میزنند. لبخند های بزرگی که اونقدر آیینه رو میپوشونند که تو هیچ کاری به غیر خندیدن به ساز این ترس ها از دستت برنمیاد.

من هم ترسهایی دارم، مگه میشه ترسهایی نداشته باشم. ترس از اینکه نتونم کارفرما رو راضی کنم، ترس از کارکردن با ابزاری که تا حالا با اون ها کار نکردم، ترس از اینکه این سناریوهایی که نوشتم به اندازه کافی خوب نباشه. من خیلی ترس دارم، خیلی. نمیدونم چطور میتونم دست از ترسیدن بردارم. شایدم هم نباید بردارم، آدمی هم که دیشب دیدم، یه تنه من برد لب مرزهایی که ترسها اونجا نشسته اند و دارن به من لبخند میزنند.

حتی اگه بی صدا باشه، من میتونم صداشون رو بشنوم.اصلا انگار ترس ها متخصص رفتارهای افراطی و چند منظوره هستند که نه میدونیم چطور ازش فاصله بگیریم، نه میتونیم به اونا وابسته نباشیم. آخه چرا باید این همه یکی خود ترسهای من باشه؟ چرا یکی باید این همه خود من باشه، کسی که ایده آل گرایی زیادش داره اونقدر بهش فشار میاره که چندجا چندجا داره کار میکنه. کسی که وضعیتش طوری که اصلا نمیتونه هیچ چیزی به غیر از کاری که پیش روش هست رو انجام بده. کسی که اصلا درک نمیکنه که داره به خودش فشار میاره. انگار یه ترس واحد داره به جفتمون لبخند میزنه. فقط به منم از یک زاویه لبخند میزنه و به اون از یک زاویه دیگه.

خلاصه که این آدم، که احتمالا باید بهش بگم آقای کارفرما، حسابی رفته روی مخ من. این که باید چیکار کنم رو کسی نمیدونه، الا خود خدا...

 

پیرپسر اکتای براهنی

۸ بازديد


 

پیرپسر اکتای براهنی: خانه‌ای که باید کوبیده شود
تا وقتی غلام هست( کسی این خونه رو نمی‌کوبه و از نو نمی‌سازه.) این جمله، نه فقط خلاصه‌ی فیلم پیرپسر اکتای براهنی است، بلکه تز مرکزی آن است. غلام، پدر خانواده، نماد ساختاری‌ست که مانع تغییر می‌شود؛ سنت، خشونت، پدرسالاری و میل به حفظ وضع موجود. خانه، به‌مثابه ناخودآگاه جمعی، تا وقتی غلام زنده‌ست، نمی‌تواند تخریب شود. این خانه، حافظه‌ای‌ست که تحقیر را در خود ثبت کرده، و تنها با مرگ نمادین یا واقعی غلام است که امکان رهایی فراهم می‌شود.
 
غلام: حلقه‌به‌گوش سنت، محافظ نئشگی گذشته
غلام، با نامی که خودش نشانه است، برده‌ی گذشته است—برده‌ی قدرت، مواد و ساختاری که از تغییر می‌ترسد. او نه توان ساختن جهانی جدید را دارد، نه میل رها کردن جهان قدیم را. در لحظاتی که مواد مصرف می‌کند، جهانی را تجربه می‌کند که در بیداری از دسترسش خارج است. او درگیر نبود اراده است، اما این نبود اراده را به دیگران تحمیل می‌کند، به‌ویژه فرزندانش. نگاهش به رعنا، نگاه مالکانه است؛ میل به کنترل، نه ارتباط. او از لذت‌گرایی حرف می‌زند، اما این لذت حاصل پوچی است، نه آزادی.
در این ساختار، غلام نه یک پدر، بلکه یک ارباب است. او با مصرف مواد مخدر، نه فقط خود را از واقعیت جدا می‌کند، بلکه این جدایی را به یک مدل زیستن برای دیگران تبدیل می‌کند. او در یک حالت بی‌وزنی روانی به سر می‌برد که به او اجازه می‌دهد تا از زیر بار مسئولیت فرار کند، در حالی که همچنان تمام قدرت ساختاری را در دست دارد. این پارادوکس "اربابِ مصرف‌کننده" است؛ کسی که دیگر کنترلی بر خود ندارد اما همچنان بر دیگران مسلط است.
نقش او در خانه، صرفاً اقتصادی یا عاطفی نیست، بلکه هستی‌شناسانه است. او مرکز گرانش این خانواده است، نه به دلیل ثبات، بلکه به دلیل اینرسی (لختی) یک سیستم بسته. تا زمانی که این اینرسی وجود دارد، هیچ نیروی خارجی یا داخلی‌ای نمی‌تواند نظم خانه را به چالش بکشد. تحقیر، سوختی است که این سیستم را به حرکت درمی‌آورد؛ هر بار که غلام تحقیر می‌کند، پیوند خود را با قدرت تأیید می‌کند.
علی: مستندسازِ ناکام، جوینده‌ی واقعیت
 
علی، پسر بزرگ‌تر، نماد حقیقت‌طلبی است. او می‌خواست مستند بسازد، نه درام. مستند در برابر درام، نماد واقعیت است؛ علی در پی دیدن و نشان دادن واقعیت بود، نه بازسازی آن. اما خانواده، ساختار و پدر، مانعش شدند. غم علی، حاصل ناتوانی در مواجهه با واقعیت و شکست در ثبت آن است. او در برابر تحقیر، ابتدا مقاومت می‌کند، اما در نهایت، تحقیر را درونی می‌کند—همان‌طور که ساختار پدرسالارانه تحقیر را به ارث می‌دهد.
 
تجربه‌ی تحقیر در شرکت، در روابط، در نگاه دیگران. ناتوانی در مواجهه، خجالت، نجابت، سکوت. این‌ها فقط تحلیل نیستند، این‌ها خاطره‌اند. علیِ فیلم، نماینده‌ی همان خاطره‌هاست؛ کسی که از هر ده تحقیر، فقط با یکی روبه‌رو می‌شود. اما همان یکی، آغاز رستگاری است.
علی در موقعیت یک ناظر درونی قرار دارد. او شاهد است، دوربینش سعی دارد ثبت کند، اما دوربین او سلاحی کارآمد نیست. دوربین او در برابر خشونت پدر، صرفاً یک شیء بی‌خاصیت است. این تضاد میان "دیدن" (که تلاشی برای فهم و ثبت واقعیت است) و "عمل کردن" (که نیازمند شکستن ساختار است) موتور محرک رنج اوست. فیلم پیرپسر برای علی، نه تنها یک پروژه، بلکه یک پروسه‌ی درمانی است که در آن، او باید از مقام ناظر به مقام فاعل منتقل شود. این انتقال با پذیرش نهایی تحقیر و سپس، اقدام متفاوت در برابر آن، میسر می‌شود.
 
 
 
رضا: وارث رادیکال قدرت، بازتولید غلام
رضا، در ظاهر، نماینده‌ی نسل جدید است، اما در عمل بازتولید همان خشونت و میل به سلطه است. جمله‌ی «من از اینا می‌خوام» در مواجهه با رعنا، نشانه‌ی نگاه ابزاری و تملکی است. او مثل غلام، جهان را از منظر قدرت می‌بیند؛ حتی وقتی خانه را به مشتری نشان می‌دهد، دغدغه‌اش پول و سلطه است، نه رهایی. رضا گسست از گذشته را وانمود می‌کند، درحالی‌که در حال تکرار آن است—ولی با زبان نسل خودش.
رضا نماینده‌ی "انطباق موفق" با ساختار فاسد است. او سنت را به شکل مدرن تفسیر می‌کند: جایگزینی مصرف مواد با مصرف‌گرایی و مالکیت مادی. در دوران غلام، قدرت از طریق سستی و اعتیاد حفظ می‌شد؛ در دوران رضا، قدرت از طریق کارآمدی سرمایه‌داری و سودجویی حفظ می‌شود. او یاد گرفته است که چگونه با حفظ ظاهر مدرن، همان تحقیر سیستماتیک را به شکلی موثرتر اعمال کند. او یک "فاشیسم اقتصادی" را در مقیاس خانواده نمایندگی می‌کند.
 
 
 
رعنا: ابژه‌ی میل یا قربانیِ ساختار؟
رعنا نمی‌داند چه می‌خواهد، چون در ساختاری به دنیا آمده که میل زنانه را سرکوب می‌کند. او ابتدا مقاومت می‌کند، اما در برابر فشار و پول، تسلیم می‌شود—نه از ضعف، بلکه از نبود امکان انتخاب. طبقه‌ی بالای خانه، محل زندگی رعنا، نماد فاصله است؛ جدا اما درون ساختار. رعنا در تله‌ای گرفتار است که خروج از آن، نیازمند فروپاشی کل ساختار است، نه تصمیم شخصی.
برای علی، رعنا حکم مسیح دارد؛ کسی که با مرگش امکان رهایی را فراهم می‌کند. خاک شدنش در باغچه، کنار مادر رضا، نماد تزکیه است؛ مرگ به‌مثابه تولد. گرفتن دست غلام، لحظه‌ی قهرمانی علی است؛ جایی که قدرت از خشونت جدا می‌شود و به اراده بدل می‌گردد.
رعنا، کارکردی تراژیک در فیلم دارد. او نقطه تلاقی تمام فشارهای پدرسالارانه و جنسیتی است. او نه تنها ابژه‌ی میل مردان خانواده است، بلکه ابژه‌ای برای سنجش قدرت علی نیز هست. مرگ او، تلاشی برای تطهیر ساختار و شاید، راهی برای برهم زدن تعادل مرگبار آن است. خاک شدن او در باغچه، نماد آمیزش با زمینی است که خانه بر روی آن بنا شده—تخریب ناگزیر زیربنای نمادین خانه.
 
 
 
خانه، تحقیر، و نشانه‌ها
خانه، نماد حافظه، خشونت و تکرار است؛ تا وقتی غلام هست، این حافظه پاک نمی‌شود. خالکوبی حسن پورشیرازی، زخم بر بدن، به‌مثابه متن. بابک حمیدیان، منتقدی که از موضع قدرت سخن می‌گوید، نماینده‌ی همان ساختار فرهنگی است که نقد را با سلطه اشتباه می‌گیرد. تحقیر، تم مرکزی فیلم است؛ از پدر به پسر، از مرد به زن، از منتقد به هنرمند.
لازم نیست خیلی درباره تحقیر بدونیم، چون همه لمسش کردیم.تحقیر، تجربه‌ای جمعی است، نه فردی. «پیرپسر»، این تجربه را با بدن، سکوت و قاب‌های بسته تصویر می‌کند، نه با شعار.
 
تحلیل نشانه‌های بصری و ساختاری
این خانه، تجسم یک نظریه اجتماعی است. اگر جامعه را یک "سوپرایگو" (فراخود) در نظر بگیریم که با قوانین سختگیرانه پدرانه اداره می‌شود، خانه پیرپسر همان "سوپرایگوی معیوب" است که به جای هدایت به سوی تعالی، افراد را به سوی رکود و تکرار رنج سوق می‌دهد.
 
کاتارسیس و رستگاری
فیلم، با صحنه‌های چرک، مخاطب را به تهِ درد می‌برد تا رهایی واقعی ممکن شود. مرگ غلام، مرگ ساختار، مرگ تحقیر، و آغاز تولد قهرمان است. علی باستانی، نه فقط یک شخصیت، بلکه یک امکان است—امکان مواجهه و ساختن خانه‌ای نو. رستگاری علی، رستگاری ماست؛ قهرمانی‌اش نه در کشتن، بلکه در دیدن است. نه در سلطه، بلکه در آزادی.
رستگاری ما و علی زمانی اتفاق می افتد که خانواده از هم پاشیده است، سوگواری کوتاهی برای مرگ دردناک رضا، و بعد افتادن قهرمان، خونی که از تنش بیرون میرود و بعد خالی شدن این خانه از ساکنانی که امکان نوسازی رو تجدد را در آن نمیدیدند.شاید این نقطه جایی است که من مثل برخی نقاط اندک دیگر(از جمله حرف هایی که گاها بزرگتر از دهان کاراکترها، به خصوص غلام بود) از پیر پسر فاصله بگیرم.خانه برای نوسازی نیاز به خالی شدن از سکنه ندارد.همین که نویسنده جوانی میتواند پدیدار شدن این خانه و اتوریته و قدرتی که در دست غلام است را، با کلمه ها نشان دهد، خودش نوسازی است. خودش رستگاری است. و این رستگاری، یک رستگاری فردی نیست که در آن قهرمان به تنهایی پیروز شود. بلکه یک رستگاری مبتنی بر "پایان یک رابطه سمی" است. خانه هنوز پابرجاست، اما هسته‌ی مرکزی فاسد آن از بین رفته است.
 
خانه‌ای که شاید بتوان کوبیدش
پیرپسر، فیلمی است درباره‌ی خانه‌ای که باید کوبیده شود. خانه‌ای که حافظه‌ی تحقیر را در خود دارد. خانه‌ای که تا غلام هست، نمی‌شود از نو ساختش. اما با مرگ رعنا، با خاک شدنش، با ایستادن علی و گرفتن دست پدر، شاید بشود.
شاید بشود خانه‌ای ساخت که در آن تحقیر نباشد. خانه‌ای که در آن اراده باشد. خانه‌ای که در آن، زن، مرد، فرزند، همه بتوانند گامی برای پیشرفته تر شدندش بردارند.
نماهای پایانی، تصویری است از خانه، آغشته به خون و چرک و چند جسد که دیگر نمیبینیم.خانه هنوز هست، شاید نوبت ماست که غلام و خانواده اش را در یک قاب عکس زندانی کنیم و مشغول بازسازی خانه شویم.