وقت هایی که دو به شک هستم، واقعا اذیت کننده است. فکر کن از یه طرف حسابی به پول حتی اندک احتیاج داری، از طرف دیگه با آدمهایی طرفی که هیچی به غیر از خواسته خودشون نمیبینند.وقتی طرف میگه باید توی دو ماه پیج من بیاد بالا، تو نمیدونی واقعا باید چی بگی، نمیدونی باید چه رفتاری داشته باشی، نمیدونی چطور میتونی بهش بگی
"عزیزمن، بایدی در کار نیست."
ولی میدونی که باید این کار انجام بدی، میدونی که به این کار نیاز داری. میدونی که باید برای قرون به قرون این پول زحمت بکشی، حالا این پول چه از طریق کارفعال به دست بیاد،چه یه درآمد غیر فعال باشه. واقعا هیچ فرقی نداره.انگار تا وقتی که مطمئن نشی پولی توی حسابته، هیچ کاری از دستت برنمیاد.
اوضاع سخته، اوضاع پیچیده است، اوضاع آدم به یه درماندگی به خصوصی میرسونه، یه درماندگی که پشتش هزار و یک نوع ترس هست. ترسهایی که نمیدونی برای چی باید اینجا و این لحظه خودشون رو نشون بدن. ترسهایی که داری، اداره میکنی، رفتار میکنی، توجه میکنی.حضور داشتنت کمی عجیبه، زندگی کردنت کمی عجیبه، اون هم وقتی این ترسها دقیقا پشت لحظه لحظه تمام زندگیت نشستند و دارند بهت لبخند میزنند. لبخند های بزرگی که اونقدر آیینه رو میپوشونند که تو هیچ کاری به غیر خندیدن به ساز این ترس ها از دستت برنمیاد.
من هم ترسهایی دارم، مگه میشه ترسهایی نداشته باشم. ترس از اینکه نتونم کارفرما رو راضی کنم، ترس از کارکردن با ابزاری که تا حالا با اون ها کار نکردم، ترس از اینکه این سناریوهایی که نوشتم به اندازه کافی خوب نباشه. من خیلی ترس دارم، خیلی. نمیدونم چطور میتونم دست از ترسیدن بردارم. شایدم هم نباید بردارم، آدمی هم که دیشب دیدم، یه تنه من برد لب مرزهایی که ترسها اونجا نشسته اند و دارن به من لبخند میزنند.
حتی اگه بی صدا باشه، من میتونم صداشون رو بشنوم.اصلا انگار ترس ها متخصص رفتارهای افراطی و چند منظوره هستند که نه میدونیم چطور ازش فاصله بگیریم، نه میتونیم به اونا وابسته نباشیم. آخه چرا باید این همه یکی خود ترسهای من باشه؟ چرا یکی باید این همه خود من باشه، کسی که ایده آل گرایی زیادش داره اونقدر بهش فشار میاره که چندجا چندجا داره کار میکنه. کسی که وضعیتش طوری که اصلا نمیتونه هیچ چیزی به غیر از کاری که پیش روش هست رو انجام بده. کسی که اصلا درک نمیکنه که داره به خودش فشار میاره. انگار یه ترس واحد داره به جفتمون لبخند میزنه. فقط به منم از یک زاویه لبخند میزنه و به اون از یک زاویه دیگه.
خلاصه که این آدم، که احتمالا باید بهش بگم آقای کارفرما، حسابی رفته روی مخ من. این که باید چیکار کنم رو کسی نمیدونه، الا خود خدا...
یک دلنوشته از روی خستگی
فکر کنم همه زندگی حافظمونه...
آتش بینام
آیینه ای که به جای من، پشت سرم را نشان میداد.
موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟
آیا هنوز میتوان لذت برد؟