روزنوشت

جایی برای شنیدن تصاویر

آتش بینام

۹ بازديد



بارسنگینی که فقط دیده میشود.

مثل پتک، بر سرت میکوبد اما به هیچ وجه درد جسمی متحمل نمیشوی.نگاهش میکنی اما به هیچ وجه نمیترسی، بیشتر خشم گین میشوی. انتظار آمدنش را نداری اما همیشه سر وقت خودش را میرساند، در نزده وارد میشود و گوشه ای به انتظار مینشیند تا زمانی که خوراکی مورد علاقه اش روی میز پیدا شود و آن زمان آنقدر شلوغ میکند که فیلم کوتاهی که میبینی را نابود کند، دیگر به فیلم توجهی نمیکنی و بیشتر حواست به این است که این مهمان ناخوانده چه میگوید و چه میخواهد.اصلا چرا باید همه جا باشد؟

اسم هایی که ندارد...

دلم میخواست آنقدر قابل شناختن بود که میشد اسمی رویش گذاشت، مدرسه ای ثبت نامش کرد تا لااقل کمی تربیت شود و به جای این که راه و بی راه مزخرف بگوید و در گوشت حرف بزند، کمی کمک حالت باشد.اما انگار که نه انگار نیاز داری که این فرد، این موجود، این تکه ای از وجود خودت که سخت در حال و آینده و حتی گذشته تو تاثیر دارد، ذره ای دلش به حال تو و احوالاتت نمیسوزد و اما از آن وقتی که هوس آتش بازی کند و آتش بسوزاند و مغز استخوان تو میسوزد و تو را ذله میکند و تو ناچاری که گوش کنی.

از چه میگویم؟

از تحقیر، یا بهتر بگویم خودتحقیری... این که دیگران تحقیرت کنند، منشاء مشخصی دارد، زمانی آغاز میشود وزمانی به انتها میرسد، اندکی درگیر آن موقعیت هستی، تلاش میکنی تا تغییرش دهی یا در بدبینانه ترین حالت ممکن، قبولش میکنی اما این صدا، همان که تو را له میکند، صدای کفش های خودت نیست. کس دیگری است که به تو آسیب میزند اما در شرایطی که من در آن به سر میبرم، خبری از دیگری نیست.خودت هستی و خودی که نیست، منتظر این است که دیگران حرفی بزنند، به آن حرف گوش کند و از تکه پارچه ای که در خانه مانده آتشی درست که تمام جنگلی که تو سال های سال وقت برای آن ها گذاشته ای و بذر کاشته ای و کم کم بزرگشان کرده ای،یکجا بسوزد و آخر دست هم همه چیز را گردن تو بیندازد و تو هم ناچار قبول میکنی.

کمی غیر شخصی است...

گمان نمیکنم مختص من باشد، اما میدانم که در من بیشتر از سایرین هست. شاید دیگران خیلی با این حس رو به رو نباشند اما من انگار ساخته شده ام تا کمترین چیزی که ربطی به من ندارد را به خودم ربط دهم، بعد هم تمام بیچارگی ها و ناتوانی ها را سرخودم بریزم و بعد هم آنقدر این کار را تکرار کنم که تمام شود زندگی آن لحظه و شروع به فکر کردن به این کنم که این همه بیچارگی پایانی هم دارد،اما این آتش تا درخت هست میسوزد، دلم میخواهد که بروم و تکه ای که به آتش کشید را بردارم اما خوب...

بعد چکارش کنم؟

آخر مگر کاری از دست من برمی اید؟ خیر، کاری هست که بتوانم دربرابر این شیاد همه محق کنم؟ خیر، او دائما من را به من تحمیل میکند و همیشه هم یکی از این من ها را بازنده میکند تا ناچار از بین بروم و خودم را از هم بپاشانم و بمیرم و سخت زندگی کنم و سخت زندگی کنم و سخت زندگی کنم و ناچار بمانم و بگذارم که او هر کاری که دوست دارد انجام دهد.خوب چاره ای هم نیست، مثلا من از خودم انتظار دارم چکار کنم؟انتظار دارم تا خودم را نجات دهم اما واقعا میتوانم این کار را انجام دهم؟نه...

چرا نمیتوانم نجات یابم؟

شاید برای این پاسخ بسیار ساده و سطحی...

دیگر (من)ی در کار نیست. شاید به آن معنایی که قبلا در ذهن داشتم در کار نیست.یک سبک زندگی هست، که آن هم مال من نیست. حالا هم که کارهایی که دلم میخواهد دارد به سبک دیگران تکرار میشود تا کمی از زندگی آن ها را هم وارد زندگی خودم کنم و بعد هم تلاش کنم این سبکی که مال من نیست را با ملال بسیار مال خود کنم و بعد از آن ناگهان متوجه شوم که این سبک زندگی بسیار دمده و از بین رفته است و بعد به سمت و سوی ساخت یک زندگی جدید بروم و همانچیزی که دارم را هم نابود کنم.

دست آخر چه کار میکنیم؟

تا به حال که دست آخری نداشته اما گمان میکنم روزی تمام شود.احتمال میدهم که آن روز، روز آخر زندگی من باشد. احتمال میدهم که آن روز،دیگر چیزی برای سوختن وجود نداشته باشد.نوعی شرایط آخرالزمانی که من به واسطه رویارویی با خودم زنده زنده در آتشی که تمام این سالها درونم روشن بوده میسوزم و بعد خسته و درمانده، رو به روی خودم مینشینم و از گذران زندگی ام میگویم.

گاهی احساسات برای من قابل تحمل است...

اما گاهی احساسات نه، این یکی از آنهایی است که بی تابم میکند و وادارم میکند که سخت دلسپرده لحظه هایی باشم که هیچ نیستم و هیچ نمیخواهم که باشم. اما وقتی که تصمیم میگیری که با جهان رو به رو شوی، باید با تمام جهان رو به رو شوی، نمیتوانی قسمت های خوبی که پیش می آید را نگه داری و قسمت هایی که خیلی خوب نیست را دور بیندازی.

دست آخر...

کاش میشد گاهی وقت ها دکمه ای را زد، کمی خوابید و چند روز بعد بیدار شد.روزی که تمام این احساسات از بین رفته و دیگر خبری از ذره ذره کردن خودت نیست.چقدر خوب میشد، اما ممکن نیست.

خواب زدگی

۸ بازديد
خواب زدگی


اول صبح، وقتی میخواستم از خواب بیدار شم، انگار پتو نمیگذاشت، سفت منو به تشک میچسبوند و در گوشم آروم میگفت "تمام این سر و صداها، فقط یه تیکه ای از خواب توعه، همه چی آرومه...آروم باش و بخواب."

منم با وجود میلی که به بیدار شدن داشتم، بی توجه به سر و صداها، میخوابیدم.بعد دوباره کسی می اومد و من بیدار میکرد.منم یکم بیدار میموندم و بعد دوباره میخوابیدم.بار سوم دیگه خیلی جدی اومدن بیدارم کردن.وقتی از خواب بیدار شدم، یکم منگ بودم. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم. اصلا دلم نمیخواست قدم بردارم و به سمت روشویی دستشویی برم و سر و صورتم رو بشورم اما ناگذیر رفتم. نگاهم که به خودم افتاد، پلکام یکی یکی از دستوراتم سرپیچی میکردند و می افتادند و من باید با زور زدن و تلاش بسیار اون ها رو باز نگه میداشتم. قبل از رسیدن به میز صبحانه، قطره های آب کار خودشون کردن و من بیدار شدم و از همون لحظه ای که دیگه چشمام کاملا باز بود، صدای چندتا حرف به هم پیوسته توی سرم میپیچید.

"خواب نیست، خودش به خواب زده"

اتفاقی که برای من افتاده بود.خیلی عجیب تر از چیزیه که مردم میگن یا فکر میکنند هست. چون من واقعا درکی از جهان اطرافم نداشتم. اما ما فکر میکنیم کسی که خودش رو به خواب زده، کاملا هوشیاره و اتفاقی که داره براش میفته انتخاب خودشه. من انتخاب خودم نبود،من اصلا انتخابی نداشتم.کاملا خواب بودم، چشمام دست خودم نبودند، حتی الان که دارم بهش فکر میکنم هم دست خودم نیست.یه بی اراده گی فوق العاده لذت بخش بود. من در آرامش مطلق بودم، هیچ استرسی در کار نبود، هیچ چیز غیر آرومی اطرافم نبود. هیچ رفتار تحریک کننده ای نبود. فکری نبود، دروغی نبود، زندگی نصفه و نیمه ای نبود. من بودم و من و من و من و من هایی که حتی نمیتونند من رو از این وضعیت بیرون ببرند.

خوب توی این وضعیت واقعا دلم نمیخواست کسی من از خواب بیدار کنه.آخه من خواب نبودم، من داشتم یه زندگی خیلی خیلی خوب رو طی میکردم، با این که میدونستم ادامه دار نیست اما اونقدر خارق العاده بود که داشتم به حرفش گوش میکردم. اونقدر لذت بخش بود که واقعا خودم رو نمیشناختم، من کسی ام که اگه صدام بزنید، مطمئنا واکنش نشون میدم اما اون لحظه حتی نمیدوستم اسمی که صدا میزنند مال منه، فقط واکنش نشون میدادم به چیزی که نمیدونستم چیه.

زندگی آدما، پر از اتفاقای عجیب و غریبه، پر از اتفاقایی که باعث میشن وضع و اوضاع هر روز پیچیده تر بشه و اونا لا به لای یه سری اهرم فشاری که خودشون میسازن قرار میگیرند و روز به روز به چیزی که بهش میگن بدبختی نزدیک تر میشن. نه این که بدبختی فقط نداشتن پول باشه، نه...

بدبختی همون لحظه ای که حس میکنی داری به آرزوت میرسی اما یه قدم دیگه مونده، بدبختی همون وقتی که حس میکنی با پولی که سرماه به حسابت اومده یه جاودانگی عجیب در انتظارته، بدبختی عشقیِ که از جانب معشوقت یا همسرت میاد برای همیشه ادامه داره اما تمام میشه.ما آدما در بدبختی خودمون جاودانه میشیم.بین دو لحظه نشدن و بعد حس میکنیم که این شادی که بین این دو موقعیت به وجود اومده، جاودانمون میکنه.

گمان میکنم همه خودشون به خواب میزنند. از باهوش ترین آدم های اطرافت گرفته تا آدم هایی که شاید خیلی به هوش و توانایی ذهنی اونا اعتقادی نداشته باشیم. اصلا مگه میشه به یک گذاره باور داشته باشی و بعد خودت به خواب نزنی؟  روز همون بودن خورشید توی آسمون، شب همون نبودن خورشید، اما اگه یکی ازمون بپرسه خوب وقتی که نه خورشید هست نه خورشید نیست چی؟ احتمالا در پاسخ به همچین سوال هایی و در جهت بیدار نشدن از خواب آرومی که به واسطه مفاهیم داشتیم، عصر، گرگ و میش و غروب و طلوع رو ساختیم.

کلا از زمانی که زبان اومد و لنگر انداخت و خودش رو بار زندگی ما کرد، مجبور شدیم به یه خواب عمیقی فرو بریم، خوابی که نهایتش رو توی وجود هوش مصنوعی میبینیم. رویایی تمام نشدنی که تمام ایده آل هایی که ما توی ذهنمون برای سقراط در نظر داشتیم رو داره.همه چیزش...

اون میدونه، هیجانی نمیشه، میتونه منطقی باشه. انگار بعد از چند ده هزار سال بالاخره افلاطون به تمام خواسته هاش رسید و ما هم در کنارش داریم این پیروزی رو جشن میگیریم. کسی چه میدونه شاید یه روزی این فیلسوف شاه به جهان حکم رانی کنه، اما این که وضع خوب باشه یا بد رو نمیدونم.

خلاصه که زبان، یعنی خوابیدن.کلمه ها یعنی در خواب عمیق فرورفتن و داستان گفتن یعنی رویایی که به واسطه آدم های دائم در خواب و آرامش ساخته میشه. اما این خواب بر خلاف خواب فردی یه قابلیت بی نهایت عجیب داره. داستان ها قابلیت انتقال دارند. ما میتونیم در خواب به خواب فرو بریم، اونهم نه در خواب خودمون...در خواب دیگران.

شاید همین رویای دیگران رو دیدن بود که باعث شد خیلی از اشتباهات رو انجام بدیم. توی بورسی سرمایه گذاری کنیم که بی وقفه بریزه، به جای دنبال کردن علائق پا توی شرکتی گذاشتیم که صاحب اون جز به سوءاستفاده از کارمنداش فکر نمیکنه. یا خودمون رو فریب بدیم که بدی در جهان وجود نداره.

برای من، یعنی این آدم که خودم هم جزو اونا هستم، هنوز خوابه.کی بیدار میشه؟

نمیدونم،اما بعید میدونم که بخواد بیدار بشیم.با چیزی که من تجربه کردم، اگه یکی دم گوشش باشه و دائم بخواد بهش یادآوری کنه که همه چیزهایی که میشنوه، همه چیزهایی که میبنینه، همه و همه صرفا یه گوشه ای رویایی هستند که دارند جلوی چشمامش رژه میرند، بعید میدونم بتونه بیدار بشه.